قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار ساسان مظهری

اشعار ساسان مظهری

 

 شعر نخست :

بخواب آرام ای عشقم که من بیدار بیدارم

فراقت تا سحر هر دم کند بیمار بیمارم

بخواب آرامِ جانِ من کنارت بودم و هستم

بخواب آرام من امشب چو هر شب سخت هوشیارم

تمام هستی ام خوابی ، برایت شعر می گویم

بخواب آرام تا فردا که من مشتاق دیدارم

میان سینه ام بغضی دل من گریه می خواهد

ز ترس بودن بی تو ، ز فکرش نیز بیزارم

دلم تنگ است می دانی که بی تو هیچ و تنهایم

نگر بر تلخی ام بی تو به این روز و شب تارم

چه میشد گر سحر میشد دلم بی تاب روی تو

نوازش کن مرا هر دم که من بی عشق بیمارم

به چشمانت قسم عشقم که بی عشق تو میمیرم

فدای پاکیت گردم گل زیبا و بی خارم

تمام آرزوی من ، بخواب آرام چون هستم

نوازش می کنم مویت بخواب آرام ، بیدارم


  شعر دوم :

مهربانم رفت در وقت سحر ، می بینی ام ؟

هر چه از دل گفتمش شد بی ثمر ، می بینی ام ؟

جرم من این بود من عاشق شدم ، خندید او

در جوابم خویش زد راه دگر ، می بینی ام ؟

ای شقایق ! من غریبم او مرا باور نکرد

ساقه ام را چید اما با تبر ، می بینی ام ؟

چون سیاوش ز آتش عشقش دل من رد نشد

آتشی بگرفته ام با چشم تر ، می بینی ام ؟

نام من را برد چون تار دلش با ضربه ای

ضرب سوم بخت من شد کوک در ، می بینی ام ؟

عشق من برخیز و بنگر روزگارم در قفس

ریختم از داغ تو من بال و پر ، می بینی ام ؟

خرمم آن روز من گر بینمش با دلخوشی

آرزوی شادیت دارم به سر ، می بینی ام ؟

آه ” ساسان ” تا ابد افسوس باشد ذکر دل

مانده ام تنها و اشکم بی اثر ، می بینی ام ؟


 شعر سوم :

روزگارم همه اش تلخ نبودت شده است

شب و روزم همه در ذکر و سجودت شده است

گفته بودم که مرو از بر من ای صنمم

زین که این خانه دگر گرم وجودت شده است

به دلم غصه زیاد است چه گویم ز غمت

کار این سینه دگر مدح و سرودت شده است

دوست دارم همه جا عشق تو را جار زنم

وای زان روز که قفلی به گلویت شده است  !

عاشقت گشتم و سوزم ز فراقت گل من

دیده مشتاق تو و دیدن رویت شده است

لمس موی تو دگر گرچه خیالی عبث است

دست دلتنگ تو و شانه به مویت شده است

خانه ام پر شده از غم ، همه ی زندگیم

حسرتم بار دگر بویش بویت شده است

انتظارت بکشم تا به ابد همنفسم

آی و بنگر که دلم زخم نبودت شده است


 شعر چهارم :

گرچه تمام بودنم گمشده در نبودنت

غرق محال می شوم ، غرق دوباره بودنت

چهره ی زیبای تو را نقش خیال می کنم

باز به خواب خویشتن رسم محال می کنم

حسرت دیدار تو را آهِ دوباره می کشم

در شب بی ستاره ام تو را ستاره می کشم

کاش دوباره بنگری بر دل زار و خسته ام

خسته که نه ز عشق تو خرد شدم ، شکسته ام

روز میان خواب من باز غروب می شود

((اگر بیای از سفر آه چه خوب می شود))

نقش تو پاک می شود باز ز خواب می پرم

حسرت دیدار تو را به کنج سینه می برم


  شعر پنجم :

دل غمگینم امشب پاکتی سیگار می خواهد

ز درد عشق دیگر دل طناب دار می خواهد

دلم پر کینه و بغض است خواهد تا شود خالی

برای تخلیه مُشتم کمی دیوار می خواهد

به هر کس دست دل دادم ، دل و دست مرا پس زد

بگفتا عشق ارزانی دلش دینار می خواهد

عیار عشق ما سنجید و گفتا بی بهایی تو

دکان عشق ما کوچک وَ او بازار می خواهد

کلام عشق را بنگر خریداری نمی گردد

دلم یک ضربت کاری به چشم یار می خواهد

رهایم کرد و رفت اکنون به نزد خویش اندیشم

چرا عشقم دهم یاری که من را خوار می خواهد


واژگان کلیدی : اشعار ساسان مظهری،نمونه شعر ساسان مظهری،شاعر ساسان مظهری،شعرهای ساسان مظهری،شعری از ساسان مظهری،یک شعر از ساسان مظهری،غزل ساسان مظهری،غزلیات ساسان مظهری،غزل های ساسان مظهری،غزلی از ساسان مظهری،ساسان مظهري.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code