
شعر نخست:
گورستان رگولتا
پذيرای فرسايش
به قاطعيت شکوهمند خاک،
آهسته می کنيم صدايمان را
در عبور از ريشه های طويل مقابر،
که تلفيق روح و مرمر در آنها
وعده ی شکوه مطلوب مرگ است.
مقبره ها زيبايند،
به عريانیِ واژه های لاتين و تاريخ حک شده ی مرگ بر آنها،
همراهی مرمر و گُل
و ميدانگاه هايی چون حياط ها سرد
و ديروزهای بی شمار تاريخ
که خاموش و يگانه اند امروز.
سهواً به مرگ می دانيم آن آسودگی را
و بر اين باوريم که «پايان» آرزوی ماست
حال آن که آرزوی ما بی اعتنايی است و خواب.
پر شور در دشنه ها و احساس ها
و خفته در پيچک،
تنها زندگی زنده است
به هيئت فضا و زمان،
که ابزار جادوی روحند،
و آن هنگام که خاموش شود،
خاموش می شود با آن
فضا، زمان و مرگ،
چون پژمردن تصوير در آينه
آن هنگام که در غروب فرو می رود
و نور رفته است.
سخی سايه سارِ درختان،
باد، پُر پرنده و بالِ موّاج،
ارواح، پراکنده در ديگر ارواح،
معجزه بود شايد که آنها ناگاه باز ايستادند از زيستن،
معجزه ای فراشعور،
گرچه تکرار خيال گونه اش
می بارد به روزهای ما دهشت.
اين انديشه های من بود در «رِکولتا»،
در خاکستر خويش.
“مترجم:سپیده جدیری”
شعر دوم:
اگر بتوانم یکبار دیگر زندگی کنم
میکوشم بیشتر اشتباه کنم
نمیکوشم بینقص باشم.
راحتتر خواهم بود
سرشارتر خواهم بود از آنچه حالا هستم
در واقع، چیزهای کوچک را جدیتر میگیرم
کمتر بهداشتی خواهم زیست
بیشتر ریسک میکنم
بیشتر به سفر میروم
غروبهای بیشتری را تماشا میکنم
از کوههای بیشتری صعود خواهم کرد
در رودخانههای بیشتری شنا خواهم کرد
جاهایی را خواهم دید که هرگز در آنها نبودهام
بیشتر بستنی خواهم خورد، کمتر لوبیا
مشکلات واقعی بیشتری خواهم داشت
و دشواریهای تخیلی کمتری
من از کسانی بودم
که در هر دقیقهی عمرشان
زندگی محتاط و حاصلخیزی داشتند
بیشک لحظات خوشی بود اما
اگر میتوانستم برگردم
میکوشیدم فقط لحظات خوش داشته باشم
اگر نمیدانی که زندگی را چه میسازد
این دم را از دست مده!
از کسانی بودم که هرگز به جایی نمیروند
بدون دماسنج
بدون بطری آب گرم
بدون چتر و چتر نجات
اگر بتوانم دوباره زندگی کنم- سبک سفر خواهم کرد
اگر بتوانم دوباره زندگی کنم – میکوشم پابرهنه کار کنم
از آغاز بهار تا پایان پاییز
بیشتر دوچرخهسواری میکنم
طلوعهای بیشتری را خواهم دید
و با بچههای بیشتری بازی خواهم کرد
اگر آنقدر عمر داشته باشم
– اما حالا هشتادو پنج سالهام
و میدانم رو به موتم.
“ترجمه:محسن عمادی”
شعر سوم:
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیهکردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همهی راههایت را همامروز بسازی
که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانهی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی…
که محکم هستی…
که خیلی میارزی.
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری
شعر چهارم:
وقتی به صلیبم میکشند، من باید صلیب و میخ ها باشم
وقتی جام را به دستم میدهند، من باید دروغ باشم
وقتی در آتشم میافکنند، من باید دوزخ باشم.
من باید هر لحظهی زمان را نماز بگزارم و سپاسگزارش باشم
من از همهی اشیاء تغذیه میکنم.
وزن دقیق کائنات، تحقیر، هیاهو
من باید مدافع زخم های خود باشم.
نه شفا میطلبم و نه بیماری
من شاعرم
شعر پنجم :
کم کم ياد می گيری تفاوت ظريف گرفتن يک دست
و زنجير کردن يک روح را
کم کم ياد می گيری که عشق همخوابگی نيست
و همراهی اطمينان خاطر
کم کم ياد می گيری که بوسه ها قراردادی نیستند
و هديه ها معنای وعده ندارند.
و کم کم ياد می گيری که شکست هایت را
سربلند و با چشمانی باز بپذيری
با ظرافتی زنانه، نه اندوهی کودکانه
و ياد می گيری که تمام راه هایت را امروز بسازی
زيرا زمين فردا برای طرح ها بسیار نامشخص است
و آينده مسيری برای سقوط در ميانه ی پرواز خواهد داشت
کم کم ياد می گيری که حتی آفتاب هم می سوزاند،
اگر بیش ازحد بر تو بتابد.
پس به جای اينکه منتظر باشی کسی برايت گل بیاورد،
باغچه ی خودت را بکار و روان خودت را بیارای!
و ياد می گيری که براستی می توانی بردباری کنی
که براستی استواری
که براستی بسیار ارزشمندی
و ياد می گيری و ياد می گيری
با هر خداحافظی ياد می گيری.
برگردان: پیرایه یغمایی”
واژگان کلیدی: اشعار خورخه لوئیس بورخس،خورخه لوییس بورخس،خورخه لویس بورخس،نمونه شعر خورخه لوئیس بورخس،شعر از خورخه لوئیس بورخس،شاعر خورخه لوئیس بورخس،شعرهای خورخه لوئیس بورخس،شعری از خورخه لوئیس بورخس،شعر شاعر آرژانتینی،شعر آرژانتینی،شعر برگردان به پارسی خورخه لوئیس بورخس،شعر ترجمه شده به فارسی خورخه لوئیس بورخس.
Jorge Luis Borges،poems،quotes









