
شعر نخست:
یا میتوانید فولادی با طولی مشخص انتخاب کنید،
که به شیوهای سنتی شکل داده شده، تراش یافته،
و سعی کنید فرو کنیدش در قفسی فلزی که او به تن دارد.
اما برای این کار، شما نیاز دارید به اسبهای سفید،
درختهای انگلیسی، مردانی با تیر و کمان،
حداقل دو پرچم، یک شاهزاده،
و یک قصر که در آن ضیافت بگیرید.
در زمان رهایی از نجیبزادگی، میتوانید که اگر باد موافق باشد،
گازهایی بر او بدمید. اما در این صورت، شما نیاز دارید
به چند متر از خاک گل آلود، تقسیم شده به چند گودال،
و نیازی به ذکر نیست که پوتینهایی سیاه، چالههای بمبها،
مقدار بیشتری خاک، آفت طاعون موشها، دو جین آواز
و چند کلاهِ گِردِ ساخته از فولاد،
در عصر هواپیما، میتوانید پرواز کنید
چند متر بالای سرِ قربانی
و از شرش خلاص شوید
با فشار یک شاسی.
در این صورت، تمام چیزی که احتیاج دارید
یک اقیانوس است، دو نظام حکومتی، دانشمندان ملت،
چند کارخانه، یک قاتل دیوانه
و زمینی که هیچکس برای سالهای مدید
به آن احتیاج نداشته باشد.
همانطور که در آغاز گفتم، راههای پر زحمتی هست
برای کشتن انسان. سادهترین، بیواسطهترین، و تمیزترینش
همین که ببینید او جایی در میانه قرن بیستم زندگی میکند
و همانجا رهایش کنید … .
شعر دوم:
یار من با گیسویی به سرخی آتش
با پنداری همچون آذرخش
با کمری همچون ساعت شنی
با تنی کشیده همچون پلنگ
یار من
با سخنی از کلاه نشان و خوشهی ستارگانی
از آخرین پهنای شکوه
با دندانی همچون شیار ِ سپید موشانی
در سپیدی زمین
با زبانهای از فرسایش شیشه و کهربا ،
یار من با زبانهای از دشنهی خودی
با زبانهای از دخترکی زیبا
که پلک بر هم فرو مینهد
و باز میکند.
با زبانهای از سنگی باورنکردنی .
یار من با مژگانی از نوازش دست خطی کودکانه
با ابروهایی کشیده
همچون آشیانهی پرستوها .
همسر من با سیمایی از تابلویی بر طاق داغ رامِشکَده
و بخاری نشسته بر قاب های شیشهای .
یار من با شانههایی از جنس شراب
و از سرچشمهای با دلفینها
که سرهاشان زیر یخ در فشار است.
یار من با مچهای جفت شده .
یار من با انگشتانی از شانس و تکخالی از قلبها
با انگشتانی از چمنزار .
یار من با زیربغلی از سمور و جوزالش “بلوط”
و از شبی نیمه تابستانی
از درختچه ی برگ نو
و از جایگاه کوسه ماهی کوچک
با لشگری از کف دریا و آببند ها
و از مخلوط کردن گندم و آسیاب
“مترجم:باربد”
هنر روزها ،
هنر شبها ،
ترازوی زخم ها ،نامش “بخشش” ،
ترازوهای سرخ ،
حساس به سنگینی یک بال.
وقتی که سواران زن
با یقه های پوشیده از برف
و دستهای خالی ،
ارابه های مه گرفته شان را
در چمن زارها می رانند ،
من آن ترازوهای دائم در ارتعاش را
می بینم.
من لک لکی را می بینم
با حرکاتی ظریف
که از رودخانه ای وصل شده به قلبم ،
باز می گردد.
چرخ های یک رؤیای عاشقانه ،
شیارهای باشکوهشان
که در شعاعی بلند ،
از صدفهای دریایی تن پوش ها
بر می خیزند ،
و شگفتی که وحشیانه
به سوی دریا می جهد … .
محبوب من ،
به پیش روانه شو!
از زندگی ام هیچ از یاد مبر،
گُل های سرخی را
که از چاه آینه ها بالا می روند؛
فتح کن!
لرزش هر مژه را
فتح کن!
همه چیز را ،
تا طناب های نگهدارنده
قدمهای بندبازان
و قطره های آب
به تصرف خود درآور .
هنر روزها ،
هنر شبها ،
من در کنار پنجره ای دور
در شهری لبریز از دهشت ام .
در بیرون
مردان با کلاههای اُپرا
در فاصله هایی منظم از یکدیگر
می گذرند ،
مثل دانه های باران
در هوایی دلپذیر،
که عاشقانه دوستش می داشتم.
” خشم خد ا”
با حروف کمرنگ بر سردرِ
باشگاهی که دیشب از آن دیدار کردم
نوشته بود.
اما دختران دریانورد
که در پشت پنجره ها به اطراف می خرامند ،
لبریز از شادی
ترسی را نمی شناسند.
در اینجا هیچ گاه جسدی نیست،
همیشه یک قتل
بدون مدرک،
آسمانی هرگز
سکوت همیشگی است،
آزادی هرگز؛
بجز از “برای خاطر آزادی”.
“مترجم:زهره مهرجو”
واژگان کلیدی: اشعار آندره برتون،نمونه شعر آندره برتون،شاعر آندره برتون،شعرهای آندره برتون،شعری از آندره برتون،یک شعر از آندره برتون،شعر کوتاه اندره برتون،شعر ترجمه شده به فارسی آندره برتون،شعر برگردان به پارسی آندره برتون،شاعر فرانسوی،شاعر فرانسه.،
André Breton،poem،quotes،Andre Berton.





