اشعار اسماعیل نواب صفا

اشعار اسماعیل نواب صفا
به این پست امتیاز بدهید

شعر نخست:

به عشق هر که دل بستم، از اول خصم جانم شد

به هر کس مهر کردم، عاقبت نامهربانم شد

کسی از راه دلسوزی، نزد بر آتشم آبی

وفای شمع را نازم، که عمری همزبانم شد

رهایی نیست مقدورم، ز بند عشقش ای ناصح

من آن صیدم کز اول دام صیاد آشیانم شد

به دستش تا سپردم دل، چو لاله داغدارم کرد

به پایش تا فشاندم جان، چو نرگس سرگرانم شد

هزاران خون دل خوردم که بینم بی رقیب او را

چه سود از خلوت وصلش که شرمم پاسبانم شد

“صفا” می سوخت چون پروانه و می گفت دلشادم

 که همچون شمع، روشن در جهان راز نهانم شد


شعر دوم:

مرغی كه هراسی ز قفس داشته باشد

خاموش از آن به كه نفس داشته باشد

بيدار شو، ای غرّه ی ايّام كه هر صبح

شام سيهی نيز ز پس داشته باشد

چابُك نرود قافله سالار جوانی

گر گوش به فرياد جَرَس داشته باشد

آن نغمه گر عشق كه دمساز مسيحاست

حيف است كه آهنگ هوس داشته باشد

ای عشق بلاخيز، به غير از تو “صفا” نيز

اميد محبت به چه كس داشته باشد


شعر سوم:

ای جوانی

رفتی ز دستم ، در خون نشستم

جوانی، کجايی

چرا رفتی که من بر تو عهدی نبستم

غم پيری ، نبود ديری ، که در هم شکستم

چه اميد به کف داده ام رايگانی

کنون حسرت برم روز و شب بر جوانی

نه هوشيار و نه مستم

ندانم که چه هستم

جوانی چو رفتی تو ز دستم

نديدم سود از جوانی در زندگانی

چه حاصل از زندگانی دور از جوانی

جفا کن که بودم دردا که ديدم از مهربانان ، نامهربانی

غمت را نهفتم در سينه اما با کس نگفتم راز نهانی

نديدم سود از جوانی در زندگانی

چه حاصل از زندگانی دور از جوانی

چو اين دل به نشا دادم

که چون جويم از رهابم

اميدم کجایی ، کجايی

اگر در برم نيايی

بسازم با سوز هجران و داغ جدایی


شعر چهارم:

دلی كز آتش عشقی نسوزد سوختن دارد

لبی كز عاشقی حرفی نداند دوختن دارد

از آن در آتش عشق تو گريانم كه می دانم

ميان آب و آتش شمع محفل سوختن دارد

نياموزی چو من ای لاله رخ،درس وفا هرگز

كه با خون جگر درس وفا آموختن دارد

منوّر كرده ام با شمع جانم راه جانان را

به پيش پای جانان شمع جان افروختن دارد

“صفا” در دل به غير از مِهر مهرويان نيندوزد

كه در ويرانه ی دل گنج عشق اندوختن دارد


شعر پنجم:

از غضب زیباتر آن رخسار زیبا می شود

بحر، طوفانزا چو گردد، خوش تماشا می شود

گفت: دیشب گریه ها کردم به یادت، گفتمش

چشمه گاهی از درون سنگ پیدا می شود

عاشق از دیوانگی طرفی نمی بندد که موج

با همه دیوانگی­ ها محو دریا می شود

قصه ها از عشق آتشناک من گویند خلق

شمع از آتش به جانی، مجلس آرا می شود

سوختم تا با دل غم پرور خود ساختم

کینه ی دشمن فزون تر از مدارا می شد

درد پنهان صفا را گر چه تسکینی نبود

شعر اشک آلوده اش تسکین دل ها می شود


واژگان کلیدی: اشعار اسماعیل نواب صفا،نمونه شعر اسماعیل نواب صفا،شاعر اسماعیل نواب صفا،شعرهای اسماعیل نواب صفا،شعری از اسماعیل نواب صفا،یک شعر از اسماعیل نواب صفا،شعر سنتی اسماعیل نواب صفا،شعر نو اسماعیل نواب صفا،غزل اسماعیل نواب صفا،غزلیات اسماعیل نواب صفا،غزل های اسماعیل نواب صفا،غزلی از اسماعیل نواب صفا،شاعر کرمانشاهی.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0