اشعار ابوالقاسم لاهوتی

اشعار ابوالقاسم لاهوتی
به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

نشستم دوش من با بلبل و پروانه در یکجا

سخن گفتیم از بی مهری جانانه در یکجا

من اندر گریه ، بلبل در فغان ، پروانه در سوزش

تماشا داشت حال ما سه تن دیوانه ، در یکجا

ز بیم غیر، پی میکنم از من مشو غمگین

اگر بینی مرا با دلبری بیگانه در یکجا

همه اسرار ما را پیش جانان برد لاهوتی

نمی مانم دگر با این دل دیوانه در یکجا


شعر دوم:

عاشقم ، عاشق به رويت ، گر نمی دانی بدان

سوختم در آرزويت ، گر نميدانی بدان

با همه زنجير و بند و حيله و مکر رقيب

خواهم آمد من به کويَت ، گر نمی دانی بدان

مشنو از بد گو سخن ، من سُست پيمان نيست

هستم اندر جستجويت ، گر نميدانی بدان

گر پس از مردن بيایی بر سر بالين من

زنده می گردم به بويت ، گر نمی دانی بدان

اينکه دل جای دگر غير از سر کويت نرفت

بسته آن را تار مویت گر نمی دانی بدان

گر رقيب از غم بميرد ، يا حسرت کورش کند

بوسه خواهم زد به رويت ، گر نمی دانی بدان

هيچ می دانی که اين لاهوتی آواره کيست ؟

عاشق روی نکويت گر نمی دانی بدان


شعر سوم:

شنیدستم غمم را می خوری ، این هم غم دیگر

دلت بر ماتمم می سوزد ، این هم ماتم دیگر

به دل هر راز گفتم بر لب آوردش دم دیگر

چه سازم تا به دست آرم جز این دل ، محرم دیگر ؟

مرا گفتی دم آخر ببینی ، دیر شد ، باز آ

که ترسم حسرت این دم برم بر عالم دیگر

ز بی رحمی نماید تیر خود را هم دریغ از دل

که داند زخم او را نیست جز این مرهم دیگر

جهانی را پریشان کرد از آشفتن یک مو

معاذالله اگر بگشاید از گیسو ، خم دیگر

به جان دوست ، غیر از درد دوری از دیار خود

در این دنیا ندارد جان لاهوتی غم دیگر


شعر چهارم:

ای کاشکی به عالم ، تا چشم کار می آرد ،

دل بود و آدم آن را قربان یار می کرد

زاین خوبتر چه میشد گر هر نفس ، به جانان

یک جان تازه میشد عاشق نثار می کرد

دل را ببین که نگریخت از حمله ای که آن چشم

بر شیر اگر که می برد ، بی شک فرار می کرد

جان را به زلف جانان از دست من بدر برد ،

دلبر اگر نمیشد این دل چه کار می کرد ؟

گر مرغ دل ز جانان دزدید می چه بودی

تا شاهباز چشمش از نو شکار می کرد

شورای دولت عشق فاتح اگر نمیشد

جمهوری دلم را غم تار و مار می کرد

دلبر اگر دلم را میخواند بنده ، هر چند

آزادی است اینم ، دل افتخار می کرد

باران دیده ی من در فصل دوری او

صحرای سینه ام را چون لاله زار می کرد


شعر پنجم:

آن دلبر افغان چه سلحشور برد دل

چشم بد از او دور که مغرور برد دل

مرغ ار شود و ماهی اگر، از مژه و موی

با تیر برد راهش و با تور برد دل

نزدیک بیایید و ببینید چه جانی است

آن دیده که با یک نگه از دور برد دل

دل را بده و آبروی خویش نگهدار

گر خود ندهی، خندد و با زور برد دل

پیداست که دلدار شدن لذتی عالی است

اینگونه که مستانه ی مغرور برد دل

بی تیره نفاب آید و صید افگند آزاد

دزد است، نه جانانه که مستور برد دل

همچون دل من عبد وفادار که دارد،

پس این همه دیگر به چه منظور برد دل؟


شعر ششم:

بت نازنینم، مه مهربانم

چرا قهری از من، بلایت به جانم

عزیزم چه کردم که رنجیدی از من؟

بگو تا گناه خودم را بدانم

زمن عمر خواهی بگو تا ببخشم

بمن زهر بخشی بده تا ستانم

فلک مات بود از توانایی من

که اکنون چنین پیش تو ناتوانم

زدرس محبت، بجز نام جانان

بچیزی نگردد زبان در دهانم

من آخر از این شهر باید گریزم

که مردم بتنگ آمدند از فغانم

چه دستان کنم تا روم جای دیگر

که این مملکت شد پر از داستانم


 شعر هفتم:

نشد يک لحظه از يادت جدا دل

زهی دل،آفرين دل،مرحبا دل

ز دستش يک دم آسايش ندارم

نمی دانم چه بايد کرد با دل

هزاران بار منعش کردم از عشق

مگر برگشت از راه خطا دل

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد

فلاک تدل،مصيبت دل،بلا دل

از اين دل،داد من بستان خدايا

ز دستش،تا به کی گويم خدا دل

درون سينه آهی هم ندارم

ستم کش دل،پريشان دل،گدا دل

به تاری گردنش را بسته زلفت

فقير و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک و ز کويت برنخيزد

زهی ثابت قدم دل،با وفا دل

ز عقش و دل دگر از من مپرسيد

چو عشق آمد،کجا عقل و کجا دل!

تو ” لاهوتی ” ز دل نالی،دل از تو

حيا کن،يا تو ساکت باش يا دل


واژگان کلیدی: اشعار ابو القاسم لاهوتی،اشعار ابوالقاسم لاهوتی،نمونه شعر ابو القاسم لاهوتی،شاعر ابو القاسم لاهوتی،شعری از ابوالقاسم لاهوتی،یک شعر از ابو القاسم لاهوتی،شعری از ابو القاسم لاهوتی،غزلی از ابو القاسم لاهوتی،غزل ابو القاسم لاهوتی،غزلیات ابو القاسم لاهوتی،غزل های ابو القاسم لاهوتی،شعرهای ابو القاسم لاهوتی،شاعر کرمانشاهی،شعر کرمانشاه،گلچین اشعار ابوالقاسم لاهوتی،گلچین بهترین و زیباترین اشعار ابوالقاسم لاهوتی،اشعار ناب ابوالقاسم لاهوتی.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

*

0