شعری از وحید دانا

شعری از وحید دانا
من فکر می کنم این سایه آشناست
هر چند راه او از راه ما جداست
تصویر خنده را هرگز ندیده ام
در چشم های ما دیوار گریه هاست
با خاطرات زرد بر باد می رویم
از یاد می رویم این سرنوشت ماست
یک لحظه صبر کن در چشم های تو
تصویر کیست این انگار آشناست
دست مرا بگیر هر چند خسته ای
نشنیده ای مگر یک دست بی صداست
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی





