اشعار کمال الدین علاءالدینی شورمستی

اشعار کمال الدین علاءالدینی شورمستی
شعر نخست :
ای زلف تو سرسلسله ی خانه به دوشان
چشمان تو سر حلقه ی پیمانه فروشان
آوازه ی ناز تو از آواز دل من
از من نکن ای دوست ، نکن ، روی نپوشان
جان بی تو جهنمکده ای شعله مزاج است
سلول به سلول من از داغ تو جوشان
این عشق چه معجون غریبی ست که کافی ست
تا سنگ غزلخوان شود و خاک خروشان
این طایفه با روسری آشوب جهان اند
ای وای اگر سر بکشد یک سر موشان
شعر دوم :
تقدیر من این بود که در بند تو باشم
دیوانه ی دیوانه ی لبخند تو باشم
چنگیزترین نادر من باشی و من هم
ای نادره ی شهر، سمرقند تو باشم
تو نقشه بریزی که چطور مال تو باشم
من عاشق این حیله و ترفند تو باشم
ای کاش که مانند مه صبح بهاری
پیچیده در آغوش دماوند تو باشم
انگشت نمایی و جنون و غم و … کم بود؟
دیگر چه کنم تا که خوشایند تو باشم؟
شعر سوم :
ای دل و جانم ز تو افروخته
سوخته ام، سوخته ام، سوخته
آنکه تو را ماه تر از ماه کرد
عشق و غزل را به من آموخته
تا گل روی تو گل انداخته
دل نظر از هر دو جهان دوخته
راه به راه این دل دیوانه غم
پشت غم آورده و اندوخته
حسرت آغوش تو ای آسمان
کنج قفس جان مرا سوخته
این همه بی مهری و سنگین دلی
در عجبم پیش که آموخته
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی






درود بر شما
سپاس از مهر و توجه شما
به منِ یوسف در چاه رسیدی ای عشق!
ناامید از همه… ناگاه رسیدی ای عشق!
بین”من”های خودم گم شده بودم که شما
مثل یک معجزه از راه رسیدی ای عشق!
“کمال الدین علاالدینی شورمستی”
درود . از شما سپاسگزاریم