اشعار آرزو نوری

اشعار آرزو نوری
به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

با اینکه عاشقانه تو را دوست داشتم

اما به گفته های تو ایمان نداشتم

صد بار آمدی که بگویی فقط مرا

هر بار روی صورتکم خنده کاشتم

سرمست خنده های تو بودند دیگران

من خاطرات گمشده را می نگاشتم

دست خودم نبود که بدبین نباشم و

مرزی میان عقل و جنون می گذاشتم

شکر خدا که سنگ شدم،سخت و ناامید

پایان تلخ قصه ترک برنداشتم


 شعر دوم:

من بهمنم،همواره از کوهی سرازیر

تو جاده ای،با پیچ و خم های نفس گیر

می غلتم و می لغزم و می ریزم از کوه

با سنگ ها و صخره های راه درگیر

فکر رسیدن می کنم هر روز و هر شب

با پا و با سر می دوم بی هیچ تاخیر

اما در آن پایین به پای کوه سنگی

تو داده ای دست خودت را دست تقدیر

قسمت نبوده،نیست،اما احتمالا

مغز تو را این حرف ها کردند تسخیر

بیهوده می کوشم برای با تو بودن

وقتی که می جنگی تو با هرگونه تغیر

این برف سنگین آب خواهد شد سرانجام

بر جای خود باقی است اما جاده ی پیر


شعر سوم:

از سرم فکر و خیالت ناگهان افتاده است

چای خوش عطری که دیگر از دهان افتاده است

من گذشتم از تو تا تنها بمانی با خودت

مثل تصویری که در آب روان افتاده است

فکر کردی بی تو می میرم؟ نمردم، زنده ام

برگ سبزی از لب سرد خزان افتاده است

گفتگوها بود بین ما،ولی این روزها

قصه ی دل کندنم بر هر زبان افتاده است

شاد باش و خوش بمان با خودستایی­ های خود

تشت رسوایی تو از آسمان افتاده است


واژگان کلیدی:اشعار آرزو نوری،نمونه شعر آرزو نوری،شاعر آرزو نوری،شعرهای آرزو نوری،شعری از آرزو نوری،یک شعر از آرزو نوری،شعر سنتی آرزو نوری،یک غزل از آرزو نوری،غزلیات آرزو نوری،غزل های آرزو نوری،غزلی از آرزو نوری

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

*

0