شعری از فرهاد محمودوند - ادبستان شعر پارسی ❤️

شعری از فرهاد محمودوند

شعری از فرهاد محمودوند

شعری از فرهاد محمودوند

 

گيس باران را كشيدم، آسمان دردش گرفت

خواستم بالا بمانم نردبان دردش گرفت

استوا را بند كفشم كردم و رفتم كه رفت

هفت فرسخ زير پاهايم جهان دردش گرفت

جمله بندي‌هاي شعرم جاي دردم را نداشت

واژه‌ها را جابه جا كردم زبان دردش گرفت

هي زبانم مو درآورد و دوباره طاس شد

تاس چرخيد و نچرخيدم از آن دردش گرفت

بس كه گفتم : ” فاعلاتن فاعلاتن فاعلن ”

“فاعلاتن فاعلاتن ” ناگهان دردش گرفت

درد را از واژه‌هايم حذف كردم، بعد حذف

برگ خشكي زير پاي عابران زردش گرفت

درد را از ريشه ي تاريخي اش سوزاندم و

كل تاريخ ادبياتمان آتش گرفت


اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی


واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از شهرستان کوهدشت کوهدشتی استان لرستان.

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤