قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار احسان برات پور

اشعار احسان برات پور

شعر نخست :

 

بهاری نیست ! آری نیست ! اما یاد یاری هست !

خیالی هست و حالی هست و بال بیقراری هست !

دگر از جاده ی جان ، گرد و خاکی بر نمی خیزد

سواری نیست ! آری نیست ! اما تکسواری هست !

اگر لب تر کنم خورشید بشکافد رگ از غیرت

غروب سهمگینم را انار داغداری هست !

هنوزم ناله می روید به جای لاله در سینه

که حال ناله داری هست و داغ لاله زاری هست !

چه حالی می کنم وقتی که بر دارم سر از سجده

ببینم در تو و یکدل بگویم : هست ! آری هست !

اگر عشق است این آتش که در جان من افتاده است !

خوشم با سوختن ! یعنی که مرد کارزاری هست!

به ناشکری گرفتار کدامین کیفرم یا رب ؟

خجالت می کشم وقتی که چون تو کردگاری هست

 


شعر دوم :

 

می سوزد از خیال تو باغ جوانی ام

رحمي !  که مُردم ای نفست زندگانی ام

در سینه دارم از غم عشق تو داغ ها

آبی بریز بر دل آتشفشانی ام

روحم کبوتری است پر و بالش از خیال

ای از تو هر خیال ! کجا می کشانی ام؟

تا یک نفس به حال دل خسته بنگری

عمری است بیقرار تبی ناگهانی ام

بیچاره عاشقی که ندارد نشانه ای

از یار غار خویش و من آن بی نشانی ام

ای جان جان ! به ساعت دیدارمان قسم

دیوانه ی مکاشفه ای آنچنانی ام

گیرم که محرم غم عشق تو نیستم

این شرط لطف نیست که از در برانی ام

لطف تو شامل قلم طبع من شده است

ور نه لباس لفظ نپوشد معانی ام

یارا ! رهین عشق توام تا که می کشی

دست نوازشی به سر ناتوانی ام


واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،غزل غزلیات غزل های غزلی از،احسان براتپور.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code