شها، شهریارا، سرا، سرورا

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 8

شها، شهریارا، سرا، سرورا

فلک بارگاها، جهان پرورا

جبین سای پیر و جوان، قصر توست

به از عصر نوشیروان عصر توست

جهان از تو در مهد امن و امان

چو از مهدی هادی آخر زمان

ز جودت، چنان سیر شد چشم آز

که مفلس به منعم ندارد نیاز

ز تیغت، چنان یافت گیتی قرار

که کودک ندارد به دیوانه کار

به مهرت دل دوست نازنده باد

به رمحت سر خصم بازنده باد

به عهد تو، ای داور مهربان

که بخشنده دستی و شیرین زبان

دلی را نمی بینم اندوهناک

تن از رنج فارغ، رخ از گرد پاک

جهان امن و روزی مردم فراخ

بر و بومش آباد، از ایوان و کاخ

مرا برد لیک این غم از دل سرور

که آسایش مردم آرد غرور

چو راه غرور افتد اندر دماغ

خرد را برد روشنی از چراغ

پس آنگه کند خانمان ها خراب

شود سنگ از او خاک و دریا سراب

برآنم کنون ای شه حق شناس

که داری ز حق جانب خلق پاس

که تا دیو غفلت نزد راهشان

کنم از ره پند آگاهشان

ببین هر که را شد ز پیر و جوان

چو از جوش اخلاط تن ناتوان

طبیبی به ناچار میبایدش

که جان از دوای وی آسایدش

گر از سوء اخلاق نیز آدمی

خلایق گریزندش از همدمی

حکیمیش باید پسندیده رای

که چون گردد از پند دستان سرای؟

دمد چون گل از شکرش بوی خوش

دهد بوی آن گل شکر خوی خوش

تو را گر چه حاجت نه از آگهی

به پند کسی، خاصه پند رهی

ولی پا نهد هر که در محفلی

چو خواهد به صحبت گشاید دلی

سخن سرکند با سر انجمن

بود گر چه با دیگرانش سخن

پس از ذکر ایجاد رب مجید

که چون کرد آفاق و انفس پدید

چو دیدم درین نغز مجلس درست

کز اهل جهان روی مجلس به توست

نوشتم به پند کسان این کتاب

شود تا که دیده از آن بهره یاب

به هر قطعه اش کز خرد آیتی است

جداگانه اندرزی و حکمتی است

حکایات دلکش، مثل های نغز

که هوش آورد غافلان را به مغز

صدفهاست پر گوهر شاهوار

سبوها پر از باده ی خوشگوار

خنک آنکه زین تازه می نوش کرد

وزین گوهر، آویزه ی گوش کرد

به هر بیتی از آن ز بستان دری است

تر و تازه چون گلستان دفتری است

نیارستم، آمد چو خود بر درت

به مجلس فرستادم این دفترت

که خواند دبیر تو بر جای من

به قصر تو، ای فرخ آن انجمن

وز آن انجمن تا به هر کشوری

برد از من این نامه دانشوری

به دانش جهان را درین روزگار

تو باشی به پند من آموزگار

طفیل تو هر کو شود کامیاب

ز پندی که من دادمش زین کتاب

به رحمت ز تو یاد آرد نخست

که عنوان این نامه از نام توست

مرا هم چو کردم تو را بندگی

به آمرزش حق دهد زندگی

نبینی که از خوان شاهنشهان

گدا میخورد روزی اندر جهان

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها