یکی روز در ساحت گلشنی

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 7

یکی روز در ساحت گلشنی

گرفته سرچشمه ی روشنی

من و یک دو تن همدم نیکبخت

نشستیم در سایه ی یک درخت

ز یکدست هاتف نواساز من

ز یکسو صباحی هم آواز من

به صحبت گشاده ز هر نکته سنج

کتاب غزلهای رنگین چو گنج

ز گوهر فروشان عهد قدیم

خلف مانده دیدیم دُرها یتیم

فرستاده غواص شان را درود

به هر دور شد نوحه را هم سرود

بگرد یتیمیش از دیده اشک

روان بود از دلنوازی نه رشک

صباحی که بادا صباحش بخیر

چو آن انجمن دید خالی ز غیر

کتابی کهن داشت با خود نهان

برآوردش از زیرکش ناگهان

گسسته ز هم عقد شیرازه اش

کهن، لیک معنی همان تازه اش

به دستان گرفتم ز دستش کتاب

رهاندم ز گردش چو گنج از خراب

گشودم، چه دیدم؟ یکی بوستان

که بادا تماشاگه دوستان

ورقها، چو برگ رزان فصل دی

پریشان و فائح از آن بوی می

درختان کهن، میوه ها نوبرش

ز جان پرورش داده جان پرورش

چو فردوس، گل رسته در وی بسی

که خاری نیازرده دست کسی

همانا به این عالم آمد بهشت

که رضوان در آن هر چه بایست کشت

گلی ورنه از بوستانی نرست

که خارش به خون دست گلچین نشست

کسی میوه ورنه ز باغی نچید

که از باغبان زهر چشمی ندید

دلم برد از دست، بوی گلش

جگر خون شد، از ناله ی بلبلش

مگر بلبلش کو به لب قند سود

معزی امیر سمرقند بود

چه گفتم که باید زنم سر به سنگ

کجا بوستان دارد این آب و رنگ؟

دلارا یکی نازنین نامه بود

که بر مشک تر کابتش خامه سود

در اوراقش از چشم عبرت نگر

ندیدم به جز پاره های جگر

سراسر به خون دل آمیخته

ز چشم سیاه قلم ریخته

در آن نقش، بس قصه ی دردناک

چو لوح جبین اسیران خاک

نوشته در آن قصه ی دلنواز

بسی داستانهای ناز و نیاز

درخشان گهرهای غلتان در آن

نهان گنج درویش و سلطان در آن

هم از شادی جستن لعل مفت

هم از ماتم آنکه این لعل سفت

سرودم ز ایوان گردون گذشت

سرشکم ز دامان جیحون گذشت

صباحی، لب خود به دندان گرفت

شکفتش چو گل روی و گفت: ای شکفت

که این نامه کآرام جان من است

چو تنها شوم، همزبان من است

مرا بود مونس به هر انجمن

کسی جز تو نگرفتش از دست من

که بیند خطای خطش از صواب

و یا خواندش کو نگوید جواب

همانا نیاموخت در روزگار

کسی این لغت را ز آموزگار

حریفان که امروز نام آورند

ز دعوی به ملک سخن داورند

شکر را ز حنظل ندانند چیست؟

ندانند امیر سمرقند کیست؟

در این عهد، هر کو دو مصرع نگاشت

سر عجب بر آسمان برفراشت

دو خر مهره هر کو به هم کرد جفت

کمان کرد کو گوهر نظم سفت

نبینی که آمد درین مرز و بوم

همای همایون، کم از بوم شوم؟

خریدار گوهر در این شهر نیست

فروشنده را از بها بهر نیست

تو هم رنج بیهوده زین پس مبر

سخن پیش هر ناکس و کس مبر

چه لازم کز اندیشه دل خون کنی

مگر مصرعی چند موزون کنی

که در خواندنش چون برآری نفس

گذارند انگشت بر لب که بس

ورش سازی از کلک و دفتر بسیج

نگیرند چون این کتابش به هیچ

مرا در دل افسون او کار کرد

ز خوابم به افسانه بیدار کرد

به او گفتم از روی رفق: ای رفیق

عفی اله که هم صادقی هم صدیق

هم آن به که شبها نسوزم دماغ

نیفروزم از بهر کوران چراغ

چه بی جا گذارم زر اندر خلاص

که نشناسدش صیرفی از رصاص

چه گردم پی دُر شناور چو غوک؟

که نگشایدش رشته زالی ز دوک

بدین گونه ما را سخن در میان

فرا داشته گوش، روحانیان

که از یک طرف هاتف آواز داد

دل رفته از من به من باز داد

به گرمی مرا گفت: ای هوشمند

ز بازار سرد سخن شکوه چند؟

پس از عهد استاد فن رودکی

که دُر دری سفت از کودکی

به نوبت سخن گستران ازعدم

نهادند در بزم دانش قدم

چو او چید هر کس سخن را اساس

گهر ریخت در جیب گوهر شناس

نیوشنده را جان از آن تازه شد

جهانی ز نامش پر آوازه شد

هر آن کز سخن طرز دیگر نهاد

خزف در ترازوی گوهر نهاد

اگر پنج روز این سرای سپنج

تهی شد ز ارباب دانش، مرنج

نماند و نماند به یکسان جهان

شود آشکار، آنچه بینی نهان

شنیدی که جمشید فرخنده بخت

چو بیگانگانش گرفتند تخت

ز بیداد ضحاک تازی، ز مغز

تهی شد سر نوجوانان نغز

جهان بود آشفته سالی هزار

بد و نیکش از ظلم زار و نزار

دگر کز جفا شد پشیمان سپهر

گرایید یک چند از کین به مهر

درفش فریدون برافراخت باز

جهان رشک ایوان جم ساخت باز

فلک روزکی چند بر زید و عمرو

اگر بوزه پیمود بر جای خمر

نخواهد شدن ریشه ی تاک خشک

ز میخانه آید همان بوی مشک

کنون گر به گیتی سخندان نماند

گلی در همه باغ خندان نماند

ز بلبل نشانی نه در بوستان

ز طوطی تهی گشت هندوستان

نگیرند کج نغمه زاغان باغ

ز عطر گل و طعم شکر سراغ

چمن را تهی از سمن کرد دی

ز گل وز شکر شاخ خالی و نی؟

مخور غم، که فرداست از کوهسار

برافراخته چتر ابر بهار

صبا ریخته گل به دامان شاخ

شکر کرده نی را گریبان فراخ

به گلبن برآورده بلبل خروش

به منقار طوطی شکر کرده نوش

سخن گستران کرده رو سوی باغ

به دستی کتاب و به دستی ایاغ

نقاب از رخ گل گشایند خوش

به آهنگ بلبل سرایند خوش

غزل سر کند مطرب از هر کسی

فرستند رحمت بر آنکس بسی

بیا زین کتابی که در دست توست

ببین نقش حال معزی درست

شش اندر صد و پنج اندر ده است

که خاک معزی زیارتگه است

گهی هیچ از او نام نشنیده کس

گهی در جهان نام او بود و بس

گر او رفت، بر جای او کس نماند

سخنگو، سخندان، سخن رس نماند

تویی خود بحمدالله امروز نیز

به مصر سخن چون معزی عزیز

هم او هم دگر ناظمان جهان

که بودند از کار نظم، آگهان

ز تو زنده شد در جهان نامشان

بود گر چه در خاک آرامشان

به سعی تو ضایع نشد رنجشان

که گوهر برآوردی از گنجشان

بنال ای کهن بلبل بوستان

که چون گل گشاید دل دوستان

به باغ از گل و میوه بنشان درخت

که تا بیند و چیند آزاده بخت

از این خاکدان چون به خلد برین

کنی رو، که بادت لحد عنبرین

هر آنکو گلی چیند از باغ تو

چو لاله دلش سوزد از داغ تو

هر آنکو خورد میوه ات از درخت

به نیکی کند یادت ای نیکبخت

سراسر سخنهاش بی عیب بود

مگو هاتف، او هاتف غیب بود

دُری سفت، کآویزه ی گوش شد

زبان را شکایت فراموش شد

به او گفتم: ای ابر گوهر فشان

ز گوهر بود در چه بحرت نشان؟

بگو تا به آن بحر کشتی برم

وز آن بحر گوهر به دست آورم

چه طرزت بود در سخن دلنواز؟

کز آن طرز بندم سخن را طراز

بگفت: ای که نظمت سراسر خوش است

برآری ز هر بحر گوهر، خوش است

ولی شد چو نقد جوانی ز دست

درین بحرت افتاد ماهی به شست

نیرزد که گیرد طمع دامنت

نزیبد که گردد هوس رهزنت

مخوان از طمع سفلگان را خدیو

منه از هوس نام حوران به دیو

غزلخوانیت گر چه باشد به سهو

شمارندش، از دوستان دور، لهو

مگو مدح شاهان، چو نبود بجا

که ناچارش آخر بگویی هجا

چه لازم چو فردوسی آیی ز طوس

به غزنین و شه را کنی پایبوس؟

بری سی چهل سال بیهوده رنج

که بر دامن افشاندت شاه گنج؟

بخاری ز اندیشه عمری قفا

کش از وعده آخر نبینی وفا؟

شه گنجه را چون نظامی به عمد

چه خوانی شب و روز از اخلاص حمد؟

که حمدونیان را شوی ده خدا

نشینی ز کنج قناعت جدا؟

چه در مدح کوشی؟ که چون انوری

کند مغفر اندر سرت معجری

به بلخت نشانند بر خر ز رشک

ز رخ خوش فشانی و از دیده اشک

گر از نخل دانش، ثمر بایدت

به بستان سعدی گذر بایدت

که هر رنگ گل خواهی آنجا شکفت

ز هرگونه گویی سخن، شیخ گفت

دگر گفتمش: ای تو را من رهی

عفی الله که دادی مرا آگهی

به چشم، آنچه گویی به جای آورم

اگر لطف ایزد شود یاورم

نباشد مرا گر چه در انجمن

زبان عاجز از هیچگونه سخن

ولی زآن نچینم سر از رای تو

که زیباست رای دل آرای تو

به کوتاه دستان مشو بدگمان

خدنگم به زه بین، زهم در کمان

همان گویم اکنون که گوید سروش

به آهنگ سعدی برآرم خروش

اگر شیخ گل چید از بوستان

که افشاندش بر سر دوستان؟

وگر رشته از دسته گلها گسیخت

به دیهیم بونصر بن سعد ریخت

من اینک یکی گنج اندوختم

به بازاریان مفت نفروختم

گزیدم از آن دُر و یاقوت و لعل

که شبدیز شه را فشانم به نعل

به شیرین لب او داد اگر داد پند

به شیرازیان ارمغان برد قند

من آوردم اینک شکر ز اصفهان

که شیرین کند خسرو از وی دهان

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها