تومان۱۸,۰۰۰

تومان۱۲۰,۰۰۰

تومان۲۳۰,۰۰۰

تومان۳۴۰,۰۰۰

محمد که همتای او از نخست

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 4

در نعت و منقبت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله

محمد که همتای او از نخست

سهی سروی از خاک آدم نرست

خدا را مطیع و جهان را مطاع

زهی خواجه گر فقر بودش متاع

پسند آمد “الفقر فخری” از او (1)

که ملک سلیمان نکرد آرزو

به چشم اشکریز و به لب خنده ناک

به تن جان روشن، به جان نور پاک

گل طاوها میوه ی یا و سین

بهار نخستین، ترنج پسین

نرفته به مکتب، نخوانده کتاب

کتاب ملل را فگنده در آب

ز هفتم زمین گیر، تا نه فلک

به فرمان او انس و جن و ملک

گهی شهپر جبرئیلش به سر

گهی پرده ی عنکبوتش به در

ز خلق جهان کس به این پایه نه

جهانیش در سایه و سایه نه

بود سایه هر کالبد را ولی

نبد سایه آن کالبد را بلی

چو مهرش دمید از زمین و زمان

زمین سایه افگند بر آسمان

تهی دست و پر دست خلقش ز دست

گرسنه، از آن سیر هر کس که هست

زبردست هر کشورش، زیر دست

از او بت شکن هر کجا بت پرست

هنوز آب در خاک آدم نبود

نشانی ز هستی عالم نبود

که از نور خود آفرید ایزدش

نه نوری که اختر فرو ریزدش

شد آن نور چون گوهر دلپسند

به پیرایه ی خاتمی سر بلند

صدف یافت از صلب آدم نخست

در آنجا به هر صلب کان راه جست

سرافرازیش داد از همسران

چه دین پروران و چه پیغمبران

چنین از فلک تا به خاک آمده

در اصلاب ارحام پاک آمده

چو نخلش دمید از ریاض عرب

رطب یافت نخل عرب از طرب

برآمد چو خورشیدش از زیر میغ

به دستیش تاج و به دستیش تیغ

ز غمگین غم، از سرکشان سرگرفت

به درویش داد از توانگر گرفت

به بتخانه ها ز اختر واژگون

فتادند از پا بتان سرنگون

شد از رایتش رایت کفر پست

در افتاد بر طاق کسری شکست

ز دریاچه ی ساوه گفتی سحاب

بر آتشگه فارس افشاند آب

به ملک عرب از عجم تاج رفت

درفش فریدون به تاراج رفت

بشست آب زمزم، می از جام جم

به مخموری افتاد شاه عجم

گرش نامه پرویز بدخو درید

همش تیغ فرزند، پهلو درید

چو تابید آن مه به بام قریش

قریش از وفا و جفا شد دو جیش

چو دارد جماد و نبات اختلاف

عجب نیست در نوع انسان خلاف

چنان کز افق شاه انجم گروه

درفش زر افشاند بر دشت و کوه

شد از خار و خارای نزهت زدا

گل لعل گون، لعل گلگون جدا

نبی هم به تکمیل چون یافت نام

تمامی از او یافت هر ناتمام

یکی سنگ، تسبیح گفتش به دست

یکی سنگش، از درج گوهر شکست

سرنگ از طبر زد، نحاس از ذهب

جدا گشت چون حمزه از بولهب

رؤفٌ، رحیمٌ، کریمٌ، کظیم

که ایزد ستودش به خلق عظیم

خدیو جهان خواجه ی کائنات

علیه السلام و علیه الصلوة

تو و انبیا یا نبی الوری

فاین الثریا و این الثری

فرستنده ات از فرستادگان

بپا داشته بر در استادگان

تو را داده پی بهره آدم ز روح

خدا ناخدایی کشتی نوح

ذبیح و خلیل اند دل خوش ز تو

به جان رسته از تیغ و آتش ز تو

گر آراست در خاک بطحا خلیل

سرایی بنام خدای جلیل

همانا نبودش مرادی جز این

که سازی مقام ای رسول گزین

اگر نه، غنی بود حق ازمکان

نخواهد مکان صانع کن فکان

گر آورد از طور، موسی قبس

ز روی تو بود آن قبس مقتبس

سلیمان کند، بیندار مشتری

در انگشت سلمانت انگشتری

دهن شست عیسی به شهد و به شیر

که شد از قدومت بشر را بشیر

گرفت ای ز پیغمبران سرفراز

ز نام تو هر چار دفتر طراز

به چار آینه از تو افتاد نور

به انجیل و تورات و فرقان، زبور

سر از تاج معراج بادت بلند

ز تشریف رحمت تنت بهره مند


واژگان دشوار :1- اشاره به حدیث پیامبر اکرم ص که می فرماید :

اَلْفَقْرُ فَخْرِي وَ بِهِ أَفْتَخِرُ

ترجمه : فقر، فخر من است و به آن افتخار می کنم.

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها