تومان۴۰۰,۰۰۰

تومان۳۴۰,۰۰۰

تومان۱۳۰,۰۰۰

تومان۲۸۰,۰۰۰

سرت مینازم از باد بهاران

آذر بیگدلی – مثنوی شماره 17

در طلب کلیات جامی علیه الرحمه

سرت مینازم از باد بهاران

به بیدآباد رو از باغ کاران

در آن مشکوی مشکین شو خرامان

معطر ساز آنجا جیب و دامان

که آن گلزار، خاکش عنبرین است

گلستان ارم، خلد برین است

ازین گلشن، به آن گلشن چو رفتی

به آن نزهتگه روشن چو رفتی

گل و سروی، اگر بینی قبا پوش

مکن از حال زار من فراموش

پیام بلبل خونین جگر گوی

حدیث قمری بی بال و پر گوی

که ای فرخ رخ فرخنده پیغام

ندانی آن گل و آن سرو را نام؟

همان آرام قلب و نور عین است

که اخلاقش حسن، نامش حسین است

منم آن بلبل و آن قمری زار

که در دل داغ دارم، در جگر خار

پس از عرض سلام بی نهایت

بگو از من به آیین حکایت

به آن دستور عهد و آصف عصر

که ای برتر ز قصر قیصرت قصر

نباشد ای ز آصف در کرم پیش

ز دریای کفت، دریا کفی بیش

که و مه، غرقه ی دریای جودت

بر اعیان جهان، لازم سجودت

فلک را، کار سال و مه ثنایت

ملک را، ورد روز و شب دعایت

دلت آیینه است و سینه ات گنج

در آنجا خازن حکمت گهر سنج

گر اسکندر نه ای، آیینه داری

ور افریدون نه ای، گنجینه داری

ارسطو حکمتا، آصف نژادا

فلاطون فطرتا، لقمان نهادا

طلب کردم کتابی از تو زین پیش

طلب از خواجه نبود عیب درویش

کتابی مملو و مشحون تمامی

ز خط جامی و از شعر جامی

کتابی، چون کتاب آسمانی

سطورش جوی آب زندگانی

سوادش، چون سواد چشم مخمور

بیاضش، چون بیاض سینه ی حور

خطش، خط عذار ماهرویان

نقط، خال رخ مشکینه مویان

ز لطفم، وعده روز عید دادی

در امید بر رویم گشادی

چو بلبل کو ز شوق گل شب و روز

سر آرد فصل دی، با آه جان سوز

کشیدم انتظار عید یک چند

که گردد نخل امیدم برومند

کنون، عید است و آغاز بهار است

که را دیگر مجال انتظار است؟

بیا بنشین به عیش و شادکامی

تو جام جم بکش، من جام جامی

بده دیوان جامی را و مگذار

به دیوان قیامت افتدم کار

 

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها