
آذر بیگدلی – غزل شماره 176
به دو زلف تو که یکسر دل مبتلا نشسته
همه حیرتم که آیا دل من کجا نشسته؟
به همین امید، هر شب به ره تو می نشینم
که تو بی وفا بپرسی که دگر چرا نشسته؟
چه کنم ز رشک یا رب، چو به روز حشر بینم
که هزار کشته آنجا، پی خونبها نشسته
شب و شاهد و چغانه، من و باده ی مغانه
تو ببین که نقش طالع، چه به مدعا نشسته
به چمن گلی ندیدم، که جدا ز خار باشد
عجب است اینکه آذر ز گلشن جدا نشسته؟



