تومان۲۸۰,۰۰۰

تومان۲۰۰,۰۰۰

تومان۲۰۰,۰۰۰

تومان۱۱۰,۰۰۰

به جایش یکی باغ دیدم شگرف

آذر بیگدلی – حکایت شماره 4

به جایش یکی باغ دیدم شگرف

که فردوس از نزهتش بسته طرف

هوا، طاق سیمابی افراخته

زمین، فرش زنگاری انداخته

در آن باغبانان زرینه کفش

به کف بیلشان کاویانی درفش

ز هر سو خیابانی آراسته

ز خار و خسش سبزه پیراسته

هم اشجار آن را دم جبرئیل

هم انهار آن را نم سلسبیل

سرافراز سرو سهی قد چنار

کشیده دو صف بر لب جویبار

چو یاران یکدل به هم پای بست

در آغوش یکدیگر آورده دست

درختانش از میوه قد کرده خم

چه از حمل گنجینه، گنجور جم

چو گردن فرازان صاحب کرم

سرافگنده از شرم و ریزان درم

ز رنگینی میوه هر شاخ بست

تو گفتی زده چتر، طاووس مست

همه، مشک با خاکش آمیخته

همه، گوهر از تاکش آویخته

چو شعری ز شام و سهیل از یمان

گل از خار و لاله ز خارا دمان

برافروخته چون کلاه قباد

چراغ گل و مشعل لاله باد

ز ریحان آن، مغز شب مشکبیز

ز نسرین این، صبح کافور ریز

به هر موسمی خاصه اردیبهشت

به آن خاک سوگند خوردی بهشت

نظر باز هر گوشه مرغ چمن

به دوشیزگان گل و یاسمن

خوش آواز مرغان آن پرفشان

چه طوطی ز منقار شکرفشان

گل سرخ و سرو سرافراخته

ربوده دل از بلبل و فاخته

ز هر سو به آن باغ و آن بوستان

خرامیده با هم بسی دوستان

به ساغر کشی، هر دو آزاده بخت

نشستند در سایه ی یک درخت

به عشرت گرفتند ساغر ز هم

تهی کرده مینا ز می، دل ز غم

نهاده سر مست در پای تاک

به چشم اختران را فشاندند خاک

مگر باغ را باغبانی سحر

به روی تماشاییان بست در

و یا کند از باغ شاخ گلی

که افتاد از آشیان بلبلی

ز ابری سیه ریخت ناگه تگرگ

نه بار اندر آن باغ ماند و نه برگ

ز سبزه چنان دامن خاک شست

که گویی گیاهی در آنجا نرست

رزان را بنه کرد یغما خزان

وز آن برگ نگذاشت باد وزان

سراسر درختان این کند و رُفت

همه برگش از هم پراگند و رُفت

به گلبن درآویخت ابری کبود

تو گویی ز آتشکده خاست دود

سر طره ی سنبل آشفته ماند

بسا حرف سوسن که ناگفته ماند

شد آشفته چون شاخ نرگس شکست

چه کوری که افتد عصایش ز دست

پریدند قمری و بلبل ز باغ

به حال چمن، نوحه کردند زاغ

خس و خار، پیرهن گل درید

زغن آشیان بست و بلبل پرید

نگون گشت شمشاد و افتاد سرو

خروشان و نالان چکاو و تذرو

گرفتند مرغان از آنجا کران

چه از مجلس سوک، رامشگران

همان میگساران، همان دوستان

که بودند با هم به یک بوستان

چو گل ساغر از دست افتادشان

چو بلبل نوا رفت از یادشان

همه گشته در سایه ی تاک خاک

بر اندامشان شد کفن برگ تاک

نشد فاش گویند راز نهفت

سخن گفتشان، در میان نیم گفت

چو ماند از خرابی آن تازه باغ

به دل از گلم خار و از لاله داغ

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها