شنیدم ز شیبانیان غیور

آذر بیگدلی – حکایت شماره 34

شنیدم ز شیبانیان غیور

مگر ارقم بن کلیب از غرور

بشورید بر معن بن زایده

زیان دید از آن کار بی فایده

بیازید چون بر زبردست دست

ز دست زبردست دستش شکست

هنوز آتش کینشان بود گرم

برافروخت رخسار ارقم ز شرم

به تنهایی آمد به دربار معن

که تا جانش آساید از تیر طعن

ازو معن پرسید کای ذوفنون

بگو تا چه آوردت اینجا کنون؟

گر آوردت اینجا دلیری و زور

هم از پای خود آمدستی به گور

و گر چاپلوسیت آورد، ریو

فرشته نلغزد به افسون دیو

زمین بوسه زد ارقمش پیش تخت

که فیروزه تختی و فیروز بخت

بدین در نیاورد دامن کشم

جز امید بخشایش و بخششم

کنون کز گنه لب گزان آمدم

بر این آستان، فرد از آن آمدم

که دانی نزد سر خطایی ز کس

به جز من ازین بیگناهان و بس

گرت عدل گردن فرازی کند

سرم بر سر نیزه بازی کند

ورت عفو خندد به روی گناه

بس آید بر این آستان عذر خواه

رخ معن از این عذر چون گل شکفت

به روی گنهکار خندید و گفت

که: هان خاطر ای ارقم از غم رهان

گذشتم ز جرم تو و همرهان

فشاندش به سر گنج در پای رنج

نشاندش چو ماران ارقم به گنج

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها