کشاورزی از هر طرف دشت کاو

آذر بیگدلی – حکایت شماره 3

کشاورزی از هر طرف دشت کاو

عیان گنج گاوانش از پای گاو

پی دانه کشتن زمین می شکافت

که گنجوری از خاک امین تر نیافت

به آن کشته دادی از آن رود آب

به زنگار تر ریختن سیم ناب

بر آن سبزه کامد زبرجد نشان

تو گفتی که شد خضر دامن کشان

نگشته همان دانه از کاه دور

نبرده ز خرمن همان دانه مور

خداوند خرمن ز بخل ای شگفت

مگر خوشه از خوشه چین وا گرفت؟

کشید از جگر خوشه چین آه گرم

دل آهنین فلک کرد نرم

بناگاه برق آتشی برفروخت

که این کشته را، از تر و خشک سوخت

هم از خاک جوشید آبی سیاه

هم از کشته بر کهکشان رفت کاه

شد ابروی داس فلک پر ز چین

نه خوشه به جا ماند و نه خوشه چین

از آن دانه کز خرمن سوخته

به جا ماند چون گنج اندوخته

رهیدند بی مایه موران ز رنج

چو محتاج کش پا فرو شد به گنج

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها