
آذر بیگدلی – حکایت شماره 27
شنیدم یکی روز بر طرف دشت
جوانی به دهقان پیری گذشت
که خوی از رخ افشاندش آفتاب
همی کشت نخل و همی داد آب
جوان را شگفت آمد از کار وی
چنین گفت با پیر فرخنده پی
که: اکنون از پیری ای نیکبخت
همی لرزدت تن چو برگ درخت
چه کاری درختی که ناید به کار
از آن نه شکوفه ببینی نه بار؟
ز انصاف اگر نگذری این عمل
دهد یاد از حرص و طول امل
به پاسخ چنین گفت دهقان پیر
که: ای نوجوان خرده بر من مگیر
چو خوردیم ما کشته ی دیگران
که بودند تخم وفا پروران
بکاریم تا کشته ی ما خورند
مگر نام ما را به نیکی برند