گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 41 - ادبستان شعر پارسی % %

گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان-حکایت 41

سعدی-گلستان-باب دوم در اخلاق درویشان

حکایت 41

 

این حکایت شنو که در بغداد

رایت و پرده را خلاف افتاد

رایت از گرد راه و رنج  رکاب

گفت با پرده از طریق عتاب :

من و تو هر دو خواجه تاشانیم

بنده ی بارگاه سلطانیم

من ز خدمت دمی نیاسودم

گاه و بیگاه در سفر بودم

تو نه رنج آزموده‌ای نه حصار

نه بیابان و باد و گرد و غبار

قدم من به سعی پیشتر است

پس چرا عزت تو بیشتر است ؟

تو برِ بندگان مه رویی

با غلامانِ یاسمن بویی

من فتاده به دست شاگردان

به سفر پای بند و سرگردان

گفت من سر بر آستان دارم

نه چو تو سر بر آسمان دارم

هر که بیهوده گردن افرازد

خویشتن را به گردن اندازد

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤