
کلیم همدانی- غزل شماره 5
بس که ز دیده ریختم خون دل خراب را
گریه گرفت در حنا پنجۀ آفتاب را
تاب نظر ندارم و ضبط نگه نمی کنم
بیشتر است حرص می، رند تُنُک شراب را
بس که ز روزگار من دهر گرفته تیرگی
شبپره تنگ در بغل می کشد آفتاب را
سوخته کشت آرزو بس که ز برق هجر او
سایه گر افکند بر او خشک کند سحاب را
دل چو فریب او خورد، صبر و خرد چه می کند؟
بدرقه چاره کی کند رهزنی سراب را؟
بس که ز ننگِ بخت من گشته به طبع ها گران
منع برادری کند مرگ ز عار، خواب را
دم به شماره چون فتد در دم واپسین دلا
قدر بدانی آن زمان نالۀ بی حساب را
سلسه تا به سلسله، موی به موی تا میان
دست به دست می دهد زلف تو پیچ و تاب را
گریه به حال دل کلیم این همه از چه می کنی؟
اشک مریز این قدر، شور مکن کباب را



