
وحشی بافقی- غزل شماره 375
خواهد دگر به دامگهی بال بسته ای
مرغِ قفس شکستهای از دام جسته ای
صیّاد کیست؟ تا نگذارد ز هستیش
غیر از سر بریده و بال شکستهای
صیدی ستاده باز که بندد گلویِ جان
در گردنش هنوز کمندِ گسستهای
کو جرگهای؟ که باز نماند نشان از او
جز جانِ زخم خوردهٔ خونابه بسته ای
قیدیست قیدِ عشق که ذوقش کسی که یافت
هرگز طلب نکرد دل باز رستهای
عشرت در آن سر است که آید برون از او
هر بامداد چهره به خونابه شستهای
وحشی خموش باش که آتش زبان نشد
الّا دلی چو شعله بر آتش نشستهای



