
وحشی بافقی- غزل شماره 320
چو دیدم خوار خود را از در آن بیوفا رفتم
رسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتم
بر آن بودم که در راهِ وفایش عمرها باشم
چو میدیدم که ازحد میبرد جور و جفا رفتم
دلم گر آید از کویش برون، آگه کنید او را
که گر خواهد مرا من جانبِ شهر وفا رفتم
شدم سویش به تکلیفِ کسان اما پشیمانم
نمیبایست رفتن سویِ او دیگر چرا رفتم؟
ز من عشقی بگو دیوانگانِ عشق را وحشی
که من زنجیر کردم پاره در دارالشفا رفتم



