
حاج ملاهادی سبزواری – سایر اشعار شماره 2
ترجیع بند
ای جان جهانیان فدایت
مُردند سمنبران برایت
در دولت حسن صد چو یوسف
دریوزه گر در سرایت
صد خرمن حسن داری ای ماه
لیکن نبود جوی وفایت
کی نوش کند ز چشمه ی خضر
آنکو زده جام غمزدایت
بر طوبی و سدره کی نشنید
مرغی که پرید در هوایت
هر کس به کسی امیدوار است
دست من و دامن ولایت
در مشرب عاشقان نبرده است
عیش سره صرفه از بلایت
جانم به لب از پی نگاهی است
ای دوست تو دانی و خدایت
چون دست نمیدهد که گاهی
آیم چو سگانت از قفایت
از آتش دل همی گدازم
در هجر بسوزم و بسازم
ای آفت عقل و غارت هوش
تا چند کنی ز ما فراموش
دل را ز مژه چشانده ای نیش
وز نوش لبان نداده یک نوش
تا حلقه ی زلف تو بدیدم
شد حلقه ی بندگیم در گوش
نخل قدت ار به بر درآید
عمر ابد آیدم در آغوش
طاقی به مقام خوبرویی
ابروت کشیده تا بناگوش
خوش آنکه دهم به دست جامت
تو نوش کنی و گویمت: نوش!
یک جرعه دهی ز لعل کافتم
تا روز شمار، مست و مدهوش
زلفت به تو غیر کج نهادی
باد است روان نگفته در گوش
زین بعد بر آن سرم که باشم
در کنج غمی نشسته خاموش
از آتش دل همی گدازم
در هجر بسوزم و بسازم
سرخیل بتان نازنینی
غارتگر عقل و کفر و دینی
ای صاحب خرمن لطافت
لطفی بنما به خوشه چینی
ز ابروت به قصد مرغ جانم
زه کرده کمان و در کمینی
با جمله وفا به ما جفا چند؟
با غیر چنان به ما چنینی؟
هر کس که بدیدت آفرین گفت
چون صورت گیتی آفرینی
ذاتت چو خدای مکتنه نیست
اینقدر بود که در زمینی
چون مردم دیدگان بدیده
اندر دل مردمان مکینی
آن به که به گوشه ای نشینم
یا رخت کشم به سرزمینی
از آتش دل همی گدازم
در هجر بسوزم و بسازم
از جام صفا می بقا را
زانسان نخوری که خون ما را
بندیش ز داوری فردا
امروز ز حد مبر جفا را
تو آینه ی جهان نمایی
بگذار که بینمت خدا را
در پیش وقوف کوی تو نیست
در مشعر من صفا صفا را
جز در رخ و زلف تو که دیده
اندر دل تیره شب ضحا را
جز در دهنت که دید گیرند
از لعل و دُرر می گوارا
کی مرغ دل مرا بود راه
ره نیست به این چمن صبا را
اسرار نبوده است چون بار
در حضرت پادشه گدا را
از آتش دل همی گدازم
در هجر بسوزم و بسازم