
شمس مغربی – غزل شماره 46
سحرهای غمزه ی جادوی او بی انتهاست
عشوه های طرفه ی هندوی او بی انتهاست
دل شد اندر پیچ و تاب حلقه ی گیسوش گم
پیچ و تاب حلقه ی گیسوی او بی انتهاست
در سر زلفش ندانم دل کجا افتاده است
تا کدامین سوی دارد موی او بی انتهاست
هر کسی را هست راهی سوی او در هر نفس
راها در هر نفس زان سوی او بی انتهاست
ره به کویش هر که برد از وی برون ناید دگر
چون برون آید دگر چون کوی او بی انتهاست
بهر هر دل هر طرف محراب دیگر می نهد
ابروش زان قبله ی ابروی او بی انتهاست
طاقت نیروی بازویش کجا دارد دلم
زانکه دل بی طاقت و نیروی او بی انتهاست
مغربی را گوی دل اندر خم چوگان اوست
عرصه میدان برای کوی او بی انتهاست