اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی - ادبستان شعر پارسی % %

اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی

رهی معیری – غزلیات

شماره 146

باران صبحگاهی

اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی

خرم کند چمن را باران صبحگاهی

عمری ز مهرت ای مه ٬شب تا سحر نخفتم

دعوی ز دیده ی من  وز اختران گواهی

چون زلف و عارض او، چشمی ندیده هرگز

صبحی به این سپیدی، شامی بدان سیاهی

داغم چون لاله ای گل٬ از درد من چه پرسی؟

مردم ز محنت ای غم٬ از جان من چه خواهی؟

ای گریه در هلاکم هم عهد رنج و دردی

وی ناله در عذابم همراز اشک و آهی

چند ین رهی چه نالی از داغ بی نصیبی؟

در پای لاله رویان این بس که خاک راهی

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤