
صائب تبریزی- غزل شماره 3117
گرفتاری به قدر رشتۀ آمال می باشد
دلی کز آرزو شد پاک فارغبال می باشد
شبیخون نسیم صبح را افسانه می داند
سر هر کس گرانخواب از میِ اقبال می باشد
شدم سر در هوا از کوته اندیشی، ندانستم
که باغ دلگشا اینجا به زیر بال می باشد
ز جمعیت نباشد بهره ای چشم حریصان را
ز خرمن گرد رزق دیدۀ غربال می باشد
همان بهتر که نگشایی لب پرشکوۀ ما را
چه غیر از خون گره در پردۀ تبخال می باشد؟
ندارد چون سر بیمار آسایش به یک بالین
زبان هر که در فرمان قیل و قال می باشد
نگردد چشم حسرت مانع عمر از سبکسیری
کجا سد ره آب روان غربال می باشد؟
ز غفلت عین ادبارست اقبال خودآرایان
که دایم دیدۀ طاوس در دنبال می باشد
صدف را می شود مهر خموشی دانۀ گوهر
زبان واصلان از لاف و دعوی لال می باشد
مرا هم صبح امید از خط او می شود طالع
شب ادبار اگر آبستن اقبال می باشد
ز تسلیم و رضا آزاده ای صائب خبر دارد
که در فقر و غنا حالش به یک منوال می باشد



