
صائب تبریزی- غزل شماره 2151
عشق است که اکسیر بقا خاک در اوست
از هر دو جهان سیر شدن ماحضر اوست
عشق است همایی که سعادت نظر اوست
افشاندن بال از دو جهان بال و پر اوست
هرچند ندارد صدف آن گوهر نایاب
هر دل که شود آب، محیط گهر اوست
هرچند که در رخنۀ دل گوشه نشین است
گردون یکی از حلقه بگوشان در اوست
هرچند که چون سرو روان میوه ندارد
امّید جهان سایه نشین شجر اوست
هرچند که دل قطرۀ خونی است ازین بحر
سرسبزی افلاک ز آب گهر اوست
دستی که در آغوش هوس حلقه نگردد
گستاخ تر از زلف به موی کمر اوست
از سینۀ هر کس شنوی نالۀ زاری
از خویش بروی آی که آواز در اوست
بی عشق، دل از هر دو جهان سرد نگردد
این فیض ز تأثیر نسیم سحر اوست
از حوصلۀ هر دو جهان، گرد برآرد
این نشأه که در ساغر اوّل نظر اوست
مویی که شود سلسلۀ گردن شیران
در حلقۀ زنّار میانان کمر اوست
هر تار ز پیراهن فانوس کمندی است
گستاخی پروانه نه از بال و پر اوست
در بیخودی آویز که در عالم هستی
سود دو جهان در سفر بی خطر اوست
صائب خبر یوسف گم کردۀ خود را
از بیخبری پرس که صاحب خبر اوست



