
صائب تبریزی- غزل شماره 2929
اگرچه لالۀ من ریشه در خاک چمن دارد
ز وحشت برگ برگم داغ غربت در وطن دارد
به شمعی می برم غیرت درین هنگامۀ کثرت
که از فانوس با خود خلوتی در انجمن دارد
صدف را می توان سرحلقۀ دریادلان گفتن
که با چندین گهر مهر خموشی بر دهن دارد
مکرر می کند یک حرف را صدبار چون طوطی
سخنسازی که با آهن دلان روی سخن دارد
ز آب زندگانی خضر را لب تشنه می آرد
چه آب دلفریب است این که آن چاه ذقن دارد
حباب از بی دهانی می کشد خمیازۀ حسرت
ز گوهر دانه یابد چون صدف هر کس دهن دارد
چو از سیماب شبنم نیست خالی گوش گل صائب
چه حاصل زین که بلبل پیش گل راه سخن دارد؟



