روی تو برقِ خرمنِ آسایشِ دل است

صائب تبریزی- غزل شماره 1911

 

روی تو برقِ خرمنِ آسایشِ دل است

زلف تو تازیانۀ جانهای غافل است

هر خون که کرد در دل عشّاق، مشک شد

اکسیرِ دانه است زمینی که قابل است

از رنگ و بوی، حسن خداداد فارغ است

نفزاید از بهار جنونی که کامل است

زاهد نیم به مهرۀ گل مشورت کنم

تسبیح استخارۀ من عقدۀ دل است

سوهان مرگ نیز علاجش نمی کند

پایی که از گرانی جان در سلاسل است

بحر تو بی کنار ز تن پروری شده است

از جان بشوی دست که هر موج ساحل است

ای رهروی که خیر به مردم رسانده ای

آسوده رو که بار تو بر دوش سایل است

از پیچ و تاب عشق مکن شکوه زینهار

کاین پیچ و تاب، جوهر آیینۀ دل است

از درد و داغ عشق بود برگ عیش من

این است دوزخی که به جنّت مقابل است

هر کس نداده است گریبان به دست عقل

صائب بگیر دامن او را که عاقل است!

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها