
صائب تبریزی- غزل شماره 2408
من کیم تا یار بی پروا به فریادم رسد؟
آه صبح و گریۀ شبها به فریادم رسد
دامن صحرا نبرد از چهره ام گرد ملال
می روم چون سیل تا دریا به فریادم رسد
از سواد شهر خاکسترنشین شد اخگرم
کو جنون تا دامن صحرا به فریادم رسد
کوه غم شد آب از فریاد عالمسوز من
کیست دیگر در دل شبها به فریادم رسد؟
جوش گل را گوش عاشق نغمۀ من مانده کرد
نالۀ بلبل کجا تنها به فریادم رسد؟
می روم از خویش بیرون پایکوبان چون سپند
تا کجا آن آتشین سیما به فریادم رسد
می توانم روز محشر شد شفیع عالمی
نالۀ امروز اگر فردا به فریادم رسد
در بیابانی که از گم کرده راهان است خضر
چشم آن دارم که نقش پا به فریادم رسد
تیزتر شد آتشم از نغمۀ خشک رباب
تن زنم تا قلقل مینا به فریادم رسد
شعلۀ آواز، صائب برق زنگار دل است
مطربی کو تا درین سودا به فریادم رسد؟



