
صائب تبریزی- غزل شماره 2190
در موج پریشانی ما فاصله ای نیست
امروز به جمعیّت ما سلسله ای نیست
فریاد که اسباب گرفتاری ما را
چون حلقۀ زنجیر ز هم فاصله ای نیست
بی دیدۀ بینا چه گل از خار توان چید؟
رحم است به پایی که در او آبله ای نیست
موقوف به وقت است سماع دل عارف
هر روز در اجزای زمین زلزله ای نیست
از ظرف حریفان نتوان سر بدر آورد
در بزم شرابی که تُنُک حوصله ای نیست
بوی گل و باد سحری بر سر راهند
گر می روی از خود، به ازین قافله ای نیست
صائب ز سر زلف سخن دست ندارد
هر چند بجز گوشۀ ابرو صله ای نیست