دل رفته رفته رنگ لب لعل او گرفت - ادبستان شعر پارسی % %

دل رفته رفته رنگ لب لعل او گرفت

صائب تبریزی- غزل شماره 2101

دل رفته رفته رنگ لب لعل او گرفت

زین باده، رنگِ کوه بدخشان سبو گرفت

گلرنگ گشت تیغ شهادت ز زخم ما

این آب از صفای گهر رنگ جو گرفت

بر روی آفتاب چو شبنم گشاد چشم

هر پاک گوهری که دل از رنگ و بو گرفت

ته جرعه اش به صبح قیامت شفق دهد

جامی که دیده از لب میگون او گرفت

گوهر حدیث پاکی دامان او شنید

از شرم، هر دو دست صدف را به رو گرفت

از شیر مادرست به من می حلالتر

زین لقمۀ غمی که مرا در گلو گرفت

دست فلک کجا به گریبان من رسد؟

از شش جهت چنین که مرا غم فرو گرفت

جز خون شدن، امید نجاتم نمانده است

از بس دل مرا به میان آرزو گرفت

دست دعای خلق بود پشتبان عمر

زان خم بپای ماند که دست سبو گرفت

دست از جهان نشسته مکن آرزوی عشق

کاین نیست دامنی که توان بی وضو گرفت

صائب ز ناز دایۀ بی مهر فارغ است

طفلی که با مکیدن انگشت خو گرفت

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤