همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی همراه با معنی و تفسیر

همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی

سعدی-غزل شماره 660

 

همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی

وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی

نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند

همه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی

تو مگر پرده بپوشی و کست روی نبیند

ور همین پرده زنی پرده خلقی بدرانی

تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند

تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی

نوک تیر مژه از جوشن جان می‌گذرانی

من تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی

هر چه در حسن تو گویند چنانی به حقیقت

عیبت آن است که با ما به ارادت نه چنانی

رمقی بیش نمانده‌ست گرفتار غمت را

چند مجروح توان داشت بکش تا برهانی

بیش از این صبر ندارم که تو هر دم بر قومی

بنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی

گر بمیرد عجب ار شخص و دگر زنده نباشد

که برانی ز در خویش و دگربار بخوانی

سعدیا گر قدمت راه به پایان نرساند

باری اندر طلبش عمر به پایان برسانی

 

معنی بیت‌های شعر

همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی / وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی

همه مردم اندام، زیبایی و جوانی دارند، اما هیچ‌کس این همه لطف و دلربایی را ندارد؛ مگر تو که مانند سروِ روان و خوش‌حرکتی.

نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند / همه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی

بسیار اندیشیدم و به این نتیجه رسیدم که موجودی مانند تو نیست؛ دیگران تنها نام و نشانی‌اند، اما تو حقیقت و پیکری واقعی هستی و دیگران جسم‌اند، ولی تو جانِ جهانی.

تو مگر پرده بپوشی و کست روی نبیند / ور همین پرده زنی پرده خلقی بدرانی

تنها زمانی کسی تو را نمی‌بیند که خود را در پرده پنهان کنی؛ و اگر همین پرده را کنار بزنی، پرده از راز و حقیقت بسیاری از مردم نیز برمی‌داری.

تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند / تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی

تو نمی‌دانی چرا مردم با شگفتی به تو خیره می‌شوند؛ زیرا باید کسی مانند تو وجود داشته باشد تا تو نیز با شگفتی به او خیره بمانی.

نوک تیر مژه از جوشن جان می‌گذرانی / من تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی

با مژگانِ تیرمانندت زرهِ جان مرا می‌شکافی و تیر نگاهت تا درون جانم نفوذ می‌کند. من نگفتم که نازک‌پوستی؛ تو چنان کمان سخت و نیرومندی هستی که تیرت به آسانی اثر می‌کند.

هر چه در حسن تو گویند چنانی به حقیقت / عیبت آن است که با ما به ارادت نه چنانی

هرچه درباره زیبایی تو بگویند، حقیقت دارد و تو همان‌گونه‌ای؛ تنها عیب تو این است که با ما از روی مهر و دوستی آن‌چنان که باید رفتار نمی‌کنی.

رمقی بیش نمانده‌ست گرفتار غمت را / چند مجروح توان داشت بکش تا برهانی

برای کسی که گرفتار غم عشق توست، دیگر توانی باقی نمانده است. تا کی می‌توانی مجروح و رنجور را در این حال نگه داری؟ او را بکش تا از این رنج رهایی یابد.

بیش از این صبر ندارم که تو هر دم بر قومی / بنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی

دیگر بیش از این توان شکیبایی ندارم؛ زیرا تو هر لحظه نزد گروهی می‌نشینی و مرا در حسرت و بی‌قراری، بر سر آتش عشق می‌نشانی.

گر بمیرد عجب ار شخص و دگر زنده نباشد / که برانی ز در خویش و دگربار بخوانی

اگر کسی بمیرد و دیگر زنده نشود، جای شگفتی نیست؛ زیرا تو او را از درگاهت می‌رانی و دوباره فرامی‌خوانی، و این بی‌مهری و لطفِ پی‌درپی او را از پا درمی‌آورد.

سعدیا گر قدمت راه به پایان نرساند / باری اندر طلبش عمر به پایان برسانی

ای سعدی، اگر نتوانستی با گام‌هایت راه رسیدن به محبوب را به پایان برسانی، دست‌کم عمرت را در جست‌وجوی او به پایان برسان.

تفسیر کلی

سعدی در این غزل، معشوق را از همه زیبارویان متمایز می‌داند و کمال جمال، جوانی و لطافت او را به سرو روان مانند می‌کند. در نگاه شاعر، دیگران تنها نام و صورت‌اند، اما معشوق حقیقت و جانِ هستی است و وجودش معنایی فراتر از ظاهر دارد. زیبایی او چنان نیرومند و آشکار است که حتی پوشاندن چهره نیز نمی‌تواند اثر حضورش را پنهان کند و پرده از راز دیگران برمی‌دارد. بیت پایانی نیز نشان می‌دهد که حیرانی در برابر معشوق، نتیجه زیبایی یگانه اوست؛ زیرا تنها کسی می‌تواند در دیگری خیره شود که خود شایسته خیره‌شدن باشد.


نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل، یار را جلوه‌ای یگانه و بی‌مانند می‌داند که از همه زیبارویان برتر است و چنان جاذبه‌ای دارد که هر بیننده‌ای را شیفته و حیران می‌کند.


معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤