
سعدی-غزل شماره 654
جمعی که تو در میان ایشانی
زآن جمع به در بود پریشانی
ای ذات شریف و شخص روحانی
آرام دلی و مرهم جانی
خرم تن آن که با تو پیوندد
وآن حلقه که در میان ایشانی
من نیز به خدمتت کمر بندم
باشد که غلام خویشتن خوانی
بر خوان تو این شکر که میبینم
بی فایدهای مگس که میرانی
هر جا که تو بگذری بدین خوبی
کس شک نکند که سرو بستانی
هرک این سر دست و ساعدت بیند
گر دل ندهد به پنجه بستانی
من جسم چنین ندیدهام هرگز
چندان که قیاس میکنم جانی
بر دیده من برو که مخدومی
پروانه به خون بده که سلطانی
من سر ز خط تو بر نمیگیرم
ور چون قلمم به سر بگردانی
این گرد که بر رخ است میبینی
وآن درد که در دل است میدانی
دودی که بیاید از دل سعدی
پیداست که آتشیست پنهانی
میگوید و جان به رقص میآید
خوش میرود این سماع روحانی
معنی بیتهای شعر
جمعی که تو در میان ایشانی
زآن جمع به در بود پریشانی
در هر جمعی که تو در میان آن باشی، پریشانی و آشفتگی از آن جمع دور میشود.
ای ذات شریف و شخص روحانی
آرام دلی و مرهم جانی
ای بزرگوارِ روحانی، تو آرامشبخش دل و درمانکنندهٔ جان هستی.
خرم تن آن که با تو پیوندد
وآن حلقه که در میان ایشانی
خوشا به حال کسی که با تو پیوند و ارتباط داشته باشد، و خوشا آن جمعی که تو در میان آن حضور داری.
من نیز به خدمتت کمر بندم
باشد که غلام خویشتن خوانی
من نیز آمادهام که به تو خدمت کنم؛ شاید مرا بنده و غلام خود بدانی.
بر خوان تو این شکر که میبینم
بی فایدهای مگس که میرانی
بر سر سفرهٔ تو همین برای من جای شکر دارد که میبینم مگسی بیفایده را از خود میرانی؛ یعنی امیدوارم از لطف و توجه تو بهرهمند شوم، نه اینکه مانند موجودی بیارزش رانده شوم.
هر جا که تو بگذری بدین خوبی
کس شک نکند که سرو بستانی
هر جا که با این زیبایی و خوشقامتی بگذری، کسی تردید نمیکند که تو سروی از بوستان هستی.
هرک این سر دست و ساعدت بیند
گر دل ندهد به پنجه بستانی
هر کس مچ دست و ساعد نیرومند و زیبای تو را ببیند، اگر دل به تو نسپارد، با قدرت و جاذبهٔ خود دل او را به چنگ میآوری.
من جسم چنین ندیدهام هرگز
چندان که قیاس میکنم جانی
هرگز پیکری مانند پیکر تو ندیدهام؛ هرچه مینگرم و میسنجم، آن را بیشتر شبیه جان و روحی لطیف مییابم تا جسمی مادی.
بر دیده من برو که مخدومی
پروانه به خون بده که سلطانی
بر چشم من جای گیر، زیرا تو سرور و صاحباختیار منی؛ فرمان بده تا با جان و دل فرمانبرداری کنم، چون تو پادشاهی.
من سر ز خط تو بر نمیگیرم
ور چون قلمم به سر بگردانی
من هرگز از فرمان و خط تو سرپیچی نمیکنم، حتی اگر مانند قلم مرا بر سر بگردانی و با من سختگیری کنی.
این گرد که بر رخ است میبینی
وآن درد که در دل است میدانی
تو گرد و غباری را که بر چهرهام نشسته میبینی و از درد و اندوهی که در دلم است آگاهی.
دودی که بیاید از دل سعدی
پیداست که آتشیست پنهانی
دودی که از دل سعدی برمیخیزد، نشان میدهد که در درون او آتشی پنهان از عشق و سوز وجود دارد.
میگوید و جان به رقص میآید
خوش میرود این سماع روحانی
سخن میگوید و جان انسان از شادی و شور به رقص درمیآید؛ این وجد و سماع روحانی دلانگیز و خوشایند است.
تفسیر کلی
سعدی در این غزل، حضور معشوق را مایه آرامش، انسجام و دوری از پریشانی میداند و جمعی را که او در میانشان است، جمعی خوشبخت و برخوردار از برکت معرفی میکند. معشوق با ذات شریف و روحانی خود، هم آرامش دل است و هم مرهم جان عاشق. شاعر پیوند با او را سبب خرمی و سعادت میشمارد و آرزو دارد در حلقه یارانش جای گیرد. در پایان نیز با فروتنی، آمادگی خود را برای خدمت اعلام میکند و امیدوار است که معشوق او را از بندگان خویش بداند.
نتیجهگیری
سعدی در این غزل، حضور انسان شریف و روحانی را مایهٔ آرامش دل و برطرفکنندهٔ پریشانی میداند و با فروتنی، آرزوی پیوستن و خدمتگزاری به او را بیان میکند.



