آستین بر روی و نقشی در میان افکنده‌ای همراه با معنی و تفسیر

آستین بر روی و نقشی در میان افکنده‌ای

سعدی-غزل شماره 552

 

آستین بر روی و نقشی در میان افکنده‌ای

خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده‌ای

همچنان در غنچه و آشوب استیلای عشق

در نهاد بلبل فریاد خوان افکنده‌ای

هر یکی نادیده از رویت نشانی می‌دهند

پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده‌ای

آنچنان رویت نمی‌باید که با بیچارگان

در میان آری حدیثی در میان افکنده‌ای

هیچ نقاشت نمی‌بیند که نقشی بر کند

و آنکه دید از حیرتش کلک از بنان افکنده‌ای

این دریغم می‌کشد کافکنده‌ای اوصاف خویش

در زبان عام و خاصان را زبان افکنده‌ای

حاکمی بر زیردستان هر چه فرمایی رواست

پنجهٔ زورآزما با ناتوان افکنده‌ای

چون صدف امید می‌دارم که لؤلؤیی شود

قطره‌ای کز ابر لطفم در دهان افکنده‌ای

سر به خدمت می‌نهادم چون بدیدم نیک باز

چون سر سعدی بسی بر آستان افکنده‌ای

 

معنی بیت‌های شعر

آستین بر روی و نقشی در میان افکنده‌ای
خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده‌ای

آستین بر چهره افکنده و نقابی بر صورت زده‌ای؛ خود را پنهان کرده‌ای، اما در سراسر جهان غوغا و شور انداخته‌ای.

همچنان در غنچه و آشوب استیلای عشق
در نهاد بلبل فریاد خوان افکنده‌ای

عشق تو هنوز در غنچه غوغا برپا کرده و در وجود بلبلِ آوازخوان فریاد و ناله انداخته است.

هر یکی نادیده از رویت نشانی می‌دهند
پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده‌ای

هرکس بدون آنکه روی تو را دیده باشد، نشانی از چهره‌ات بیان می‌کند؛ ای کسی که مردم بسیاری را درباره خود در حیرت و گمان انداخته‌ای، پرده از رخ بردار.

آنچنان رویت نمی‌باید که با بیچارگان
در میان آری حدیثی در میان افکنده‌ای

چهره‌ات چنان زیبا و باشکوه است که شایسته نیست با بیچارگان هم‌سخن شوی؛ با این حال، سخنی را در میان آنان افکنده و با ایشان گفت‌وگو کرده‌ای.

هیچ نقاشت نمی‌بیند که نقشی بر کند
و آنکه دید از حیرتش کلک از بنان افکنده‌ای

هیچ نقاشی نمی‌تواند تو را چنان ببیند که بتواند تصویری از تو بکشد؛ و هرکس هم تو را ببیند، از شدت حیرت قلم از دستش می‌افتد.

این دریغم می‌کشد کافکنده‌ای اوصاف خویش
در زبان عام و خاصان را زبان افکنده‌ای

مایه تأسف من این است که صفات و زیبایی‌های خود را بر سر زبان مردم انداخته‌ای و حتی خاصان و بزرگان را نیز درباره خود به سخن واداشته‌ای.

حاکمی بر زیردستان هر چه فرمایی رواست
پنجهٔ زورآزما با ناتوان افکنده‌ای

تو بر زیردستان فرمانروایی و هرچه بگویی روا و پذیرفتنی است؛ اما با ناتوانی چون من در زورآزمایی و ستیز افتاده‌ای.

چون صدف امید می‌دارم که لؤلؤیی شود
قطره‌ای کز ابر لطفم در دهان افکنده‌ای

مانند صدف امیدوارم قطره‌ای را که از ابر لطف خود در دهان من افکنده‌ای، به مرواریدی گران‌بها تبدیل شود.

سر به خدمت می‌نهادم چون بدیدم نیک باز
چون سر سعدی بسی بر آستان افکنده‌ای

وقتی دیدم تو نیکوکار و بخشنده‌ای، سر به خدمتت می‌نهادم؛ زیرا سرِ سعدی را بارها بر آستان خود افکنده‌ای.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤