
سعدی-غزل شماره 549
ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای
دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای
من ز فکر تو به خود نیز نمیپردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداختهای
چند شبها به غم روی تو روز آوردم
که تو یک روز نپرسیده و ننواختهای
گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم
باز دیدم که قوی پنجه درانداختهای
تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد
ز ابروان و مژهها تیر و کمان ساختهای
لاجرم صید دلی در همه شیراز نماند
که نه با تیر و کمان در پی او تاختهای
ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت
همه هیچند که سر بر همه افراختهای
با همه جلوه طاووس و خرامیدن کبک
عیبت آن است که بی مهرتر از فاختهای
هر که میبیندم از جور غمت میگوید
سعدیا بر تو چه رنج است که بگداختهای
بیم مات است در این بازی بیهوده مرا
چه کنم دست تو بردی که دغل باختهای
معنی بیتهای شعر
ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای / دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای
ای کسی که بر سر من شمشیر ستم کشیدهای و از روی ناآگاهی، دوست را از دشمن تشخیص ندادهای.
من ز فکر تو به خود نیز نمیپردازم / نازنینا تو دل از من به که پرداختهای
من چنان در اندیشهٔ تو غرقم که حتی به خودم نیز نمیرسم؛ ای نازنین، تو دل خود را به چه کسی سپردهای و از من روی گرداندهای؟
چند شبها به غم روی تو روز آوردم / که تو یک روز نپرسیده و ننواختهای
شبهای بسیاری را با اندوه دوری از چهرهٔ تو به روز رساندم، در حالی که تو حتی یکبار هم از من احوال نپرسیدی و با مهربانی دلجویی نکردی.
گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم / باز دیدم که قوی پنجه درانداختهای
با خود گفته بودم که دلم را از عشق تو رها میکنم، اما دوباره دیدم که چنگال نیرومند عشق خود را در دل من فرو بردهای.
تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد / ز ابروان و مژهها تیر و کمان ساختهای
برای آنکه هیچ عاشقی از دام زلفت نگریزد، از ابروانت کمان و از مژههایت تیر ساختهای.
لاجرم صید دلی در همه شیراز نماند / که نه با تیر و کمان در پی او تاختهای
پس در سراسر شیراز هیچ دل عاشقی نمانده است که تو با تیر نگاه و کمان ابرو در پی شکار آن نرفته باشی.
ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت / همه هیچند که سر بر همه افراختهای
ماه و خورشید و پری و انسان، در نظر تو همگی ناچیزند؛ زیرا تو خود را بر همه برتر و سرافرازتر دانستهای.
با همه جلوه طاووس و خرامیدن کبک / عیبت آن است که بی مهرتر از فاختهای
با آن همه زیبایی و جلوهگری طاووسوار و راه رفتن کبکگونه، عیب تو این است که از فاخته نیز بیمهرتر و سنگدلتری.
هر که میبیندم از جور غمت میگوید / سعدیا بر تو چه رنج است که بگداختهای
هرکس مرا میبیند، از شدت رنج و اندوهی که از ستم عشق تو میکشم، میگوید: ای سعدی، چه رنجی بر تو وارد شده که چنین لاغر و ناتوان شدهای؟
بیم مات است در این بازی بیهوده مرا / چه کنم دست تو بردی که دغل باختهای
در این بازی بیهودهٔ عشق، از مات شدن خود بیمناکم؛ اما چه کنم که تو با نیرنگ بازی کردی و سرانجام بر من پیروز شدی.



