
سعدی-غزل شماره 487
خداوندی چنین بخشنده داریم
که با چندین گنه امیدواریم
که بگشاید دری کایزد ببندد
بیا تا هم بدین درگه بزاریم
خدایا گر بخوانی ور برانی
جز انعامت دری دیگر نداریم
سرافرازیم اگر بر بنده بخشی
وگرنه از گنه سر برنیاریم
ز مشتی خاک ما را آفریدی
چگونه شکر این نعمت گزاریم
تو بخشیدی روان و عقل و ایمان
وگرنه ما همان مشتی غباریم
تو با ما روز و شب در خلوت و ما
شب و روزی به غفلت میگذاریم
نگویم خدمت آوردیم و طاعت
که از تقصیر خدمت شرمساریم
مباد آن روز کز درگاه لطفت
به دست ناامیدی سر بخاریم
خداوندا به لطفت باصلاح آر
که مسکین و پریشان روزگاریم
ز درویشان کوی انگار ما را
گر از خاصان حضرت برکناریم
ندانم دیدنش را خود صفت چیست
جز این را کز سماعش بیقراریم
شرابی در ازل درداد ما را
هنوز از تاب آن می در خماریم
چو عقل اندر نمیگنجید سعدی
بیا تا سر به شیدایی برآریم
معنی بیتهای شعر
خداوندی چنین بخشنده داریم / که با چندین گنه امیدواریم
ما خدایی چنین بخشنده داریم و با وجود گناهان بسیار، همچنان به لطف و بخشایش او امیدواریم.
که بگشاید دری کایزد ببندد / بیا تا هم بدین درگه بزاریم
امیدواریم خداوند دری را به روی ما بگشاید که جز او کسی نمیتواند آن را باز کند؛ پس بیا تا در آستان او زاری و نیاز کنیم.
خدایا گر بخوانی ور برانی / جز انعامت دری دیگر نداریم
خدایا، چه ما را به درگاهت بپذیری و چه برانی، جز بخشش و لطف تو پناه و راه دیگری نداریم.
سرافرازیم اگر بر بنده بخشی / وگرنه از گنه سر برنیاریم
اگر بر ما، که بندگان تو هستیم، ببخشی سرافراز و سربلند میشویم؛ وگرنه از شرم گناهان خود توان سر بلند کردن نداریم.
ز مشتی خاک ما را آفریدی / چگونه شکر این نعمت گزاریم
ما را از مشتی خاک آفریدی؛ چگونه میتوانیم شکر این نعمت بزرگ را بهجا آوریم؟
تو بخشیدی روان و عقل و ایمان / وگرنه ما همان مشتی غباریم
تو به ما جان، خرد و ایمان عطا کردی؛ وگرنه ما چیزی جز مشتی خاک و غبار نبودیم.
تو با ما روز و شب در خلوت و ما / شب و روزی به غفلت میگذاریم
تو شب و روز در خلوت با ما هستی، اما ما شب و روز خود را در غفلت و بیخبری از تو سپری میکنیم.
نگویم خدمت آوردیم و طاعت / که از تقصیر خدمت شرمساریم
نمیگویم که خدمت و عبادت شایستهای انجام دادهایم؛ زیرا از کوتاهی و نقص عبادت خود شرمندهایم.
مباد آن روز کز درگاه لطفت / به دست ناامیدی سر بخاریم
مبادا روزی فرا رسد که از درگاه لطف تو ناامید شویم و از اندوه، سر به دست بگیریم.
خداوندا به لطفت باصلاح آر / که مسکین و پریشان روزگاریم
خداوندا، به لطف خود کار ما را اصلاح کن؛ زیرا درمانده و گرفتار روزگاریم.
ز درویشان کوی انگار ما را / گر از خاصان حضرت برکناریم
اگر ما را از بندگان خاص و نزدیک درگاهت نمیدانی، دستکم ما را از درویشان و نیازمندان کوی خود به شمار آور.
ندانم دیدنش را خود صفت چیست / جز این را کز سماعش بیقراریم
نمیدانم دیدار او چه وصف و حالتی دارد؛ جز اینکه از شنیدن آواز و نشانههای او بیقرار و شیدا میشویم.
شرابی در ازل درداد ما را / هنوز از تاب آن می در خماریم
در روز ازل شرابی از محبت خود به ما نوشاندی و هنوز از اثر و شور آن شراب، مست و مشتاقیم.
چو عقل اندر نمیگنجید سعدی / بیا تا سر به شیدایی برآریم
ای سعدی، چون حقیقت عشق الهی در چارچوب عقل نمیگنجد، بیا تا دل به شیدایی بسپاریم و سر در راه عشق نهیم.



