
سعدی-غزل شماره 475
به تو مشغول و با تو همراهم
وز تو بخشایش تو میخواهم
همه بیگانگان چنین دانند
که منت آشنای درگاهم
ترسم ای میوه درخت بلند
که نیایی به دست کوتاهم
تا مرا از تو آگهی دادند
به وجودت گر از خود آگاهم
همه در خورد رای و قیمت خویش
از تو خواهند و من تو را خواهم
بلبل بوستان حسن توام
چون نیفتد سخن در افواهم
میکشندم که ترک عشق بگو
میزنندم که بیدق شاهم
ور به صد پارهام کنی زین رنگ
نه بگردم که صبغة اللهم
سعدیا در قفای دوست مرو
چه کنم میبرد به اکراهم
میل از این جانب اختیاری نیست
کهربا را بگو که من کاهم
معنی بیتهای شعر
به تو مشغول و با تو همراهم
وز تو بخشایش تو میخواهم
ذهن و دل من به تو مشغول است و همیشه همراه تو هستم؛ و از تو بخشش و رحمت میطلبم.
همه بیگانگان چنین دانند
که منت آشنای درگاهم
همهٔ بیگانگان چنین میپندارند که من از آشنایان و نزدیکان درگاه تو هستم.
ترسم ای میوه درخت بلند
که نیایی به دست کوتاهم
ای میوهٔ درخت بلندِ آرزو، میترسم که با دست کوتاه من به تو دسترسی پیدا نکنم.
تا مرا از تو آگهی دادند
به وجودت گر از خود آگاهم
از زمانی که مرا از وجود تو آگاه کردند، اگر از خویشتن آگاهیای دارم، به سبب آگاهی از وجود توست.
همه در خورد رای و قیمت خویش
از تو خواهند و من تو را خواهم
هرکس از تو به اندازهٔ اندیشه و ارزش خود چیزی میخواهد، اما من خودِ تو را میخواهم.
بلبل بوستان حسن توام
چون نیفتد سخن در افواهم
من بلبل باغ زیبایی تو هستم؛ پس چگونه ممکن است سخن و آواز عشق تو بر زبانم جاری نشود؟
میکشندم که ترک عشق بگو
میزنندم که بیدق شاهم
مرا میآزارند و وادار میکنند که از عشق دست بکشم؛ زیرا مرا همچون سربازِ مهرهٔ شطرنجِ شاه، فرمانبردار و بیاختیار میپندارند.
ور به صد پارهام کنی زین رنگ
نه بگردم که صبغة اللهم
اگر مرا از این جهت به صد پاره هم کنی، از عشق و راه خود بازنمیگردم؛ زیرا رنگ و نشان من، رنگ و نشان الهی است.
سعدیا در قفای دوست مرو
چه کنم میبرد به اکراهم
ای سعدی، در پیِ دوست مرو؛ اما من چه کنم که او مرا برخلاف میل و ارادهام با خود میبرد.
میل از این جانب اختیاری نیست
کهربا را بگو که من کاهم
کشش و میل من به سوی او اختیاری نیست؛ همانگونه که کاه در برابر کهربا بیاختیار جذب میشود، من نیز به سوی او کشیده میشوم.



