
سعدی-غزل شماره 467
آن کس که از او صبر محال است و سکونم
بگذشت ده انگشت فروبرده به خونم
پرسید که چونی ز غم و درد جدایی
گفتم نه چنانم که توان گفت که چونم
زان گه که مرا روی تو محراب نظر شد
از دست زبانها به تحمل چو ستونم
مشنو که همه عمر جفا بردهام از کس
جز بر سر کوی تو که دیوار زبونم
بیم است چو شرح غم عشق تو نویسم
کآتش به قلم درفتد از سوز درونم
آنان که شمردند مرا عاقل و هشیار
کو تا بنویسند گواهی به جنونم
شمشیر برآور که مرادم سر سعدیست
ور سر ننهم در قدمت عاشق دونم
معنی بیتهای شعر
آن کس که از او صبر محال است و سکونم / بگذشت ده انگشت فروبرده به خونم
آن کسی که شکیبایی و آرامش را از من گرفته است، با ده انگشت خود چنان بر من سخت گرفته و آزارم داده که گویی انگشتانش را در خون من فرو برده است.
پرسید که چونی ز غم و درد جدایی / گفتم نه چنانم که توان گفت که چونم
از من پرسید: از غم و درد جدایی چگونهای؟ پاسخ دادم: حال من چنان پریشان و دردناک است که نمیتوان آن را با سخن بیان کرد.
زان گه که مرا روی تو محراب نظر شد / از دست زبانها به تحمل چو ستونم
از زمانی که چهرهات قبله و جایگاه نگاه من شد، در برابر سخنان و سرزنشهای مردم مانند ستونی استوار و شکیبا ایستادهام.
مشنو که همه عمر جفا بردهام از کس / جز بر سر کوی تو که دیوار زبونم
گمان مکن که در سراسر عمر از کسی ستم و بیمهری دیدهام؛ تنها در کوی توست که همچون دیواری خوار و ناتوان شدهام.
بیم است چو شرح غم عشق تو نویسم / کآتش به قلم درفتد از سوز درونم
میترسم اگر داستان اندوه عشق تو را بنویسم، از شدت سوز و آتش درونم، قلم نیز آتش بگیرد.
آنان که شمردند مرا عاقل و هشیار / کو تا بنویسند گواهی به جنونم
کسانی که مرا عاقل و هوشیار میدانستند، کجایند تا اکنون دیوانگی و جنون مرا گواهی و ثبت کنند؟
شمشیر برآور که مرادم سر سعدیست / ور سر ننهم در قدمت عاشق دونم
شمشیرت را بیرون آور، زیرا خواستهام فدای سر شدن در راه توست؛ و اگر سرم را بر قدمت نگذارم، مرا عاشقی فرومایه بدان.



