
سعدی-غزل شماره 451
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی
داروی دوستی بود هر چه بروید از گلم
میرم و همچنان رود نام تو بر زبان من
ریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم
حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو
با همه سعی اگر به خود ره ندهی چه حاصلم
باد به دست آرزو در طلب هوای دل
گر نکند معاونت دور زمان مقبلم
لایق بندگی نیم بی هنری و قیمتی
ور تو قبول میکنی با همه نقص فاضلم
مثل تو را به خون من ور بکشی به باطلم
کس نکند مطالبت زان که غلام قاتلم
کشتی من که در میان آب گرفت و غرق شد
گر بود استخوان برد باد صبا به ساحلم
سرو برفت و بوستان از نظرم به جملگی
مینرود صنوبری بیخ گرفته در دلم
فکرت من کجا رسد در طلب وصال تو
این همه یاد میرود وز تو هنوز غافلم
لشکر عشق سعدیا غارت عقل میکند
تا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقلم
معنی بیتهای شعر
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم / مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
تا زمانی که تو در یاد و دل من هستی، هیچکس دیگری بر دلم راه نیافته است؛ زیرا در جهان چه کسی مانند توست که بتوانم از محبت تو دست بکشم؟
من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی / داروی دوستی بود هر چه بروید از گلم
هنگامی که از دنیا بروم، داغ و نشان محبت تو را با خود خواهم برد؛ و هرچه از خاک گورم بروید، درمان و یادگار عشق تو خواهد بود.
میرم و همچنان رود نام تو بر زبان من / ریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم
میمیرم، اما نام تو همچنان بر زبانم جاری خواهد بود؛ و پیکرم از هم بپاشد، محبت تو همچنان در همه وجودم باقی خواهد ماند.
حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو / با همه سعی اگر به خود ره ندهی چه حاصلم
تمام عمرم در آرزوی رسیدن به تو گذشت؛ اما اگر با همه تلاش من، خودت راه وصال را به روی من نگشایی، کوشش من چه سودی خواهد داشت؟
باد به دست آرزو در طلب هوای دل / گر نکند معاونت دور زمان مقبلم
در راه رسیدن به خواسته دل، تنها با آرزو و امید پیش میروم؛ اما اگر روزگار با من یاری نکند، دستم از آرزو کوتاه خواهد ماند.
لایق بندگی نیم بی هنری و قیمتی / ور تو قبول میکنی با همه نقص فاضلم
من به سبب بیهنری و بیارزشی، شایسته بندگی تو نیستم؛ اما اگر تو مرا بپذیری، با وجود همه کاستیها، نزد تو شایسته و برتر خواهم بود.
مثل تو را به خون من ور بکشی به باطلم / کس نکند مطالبت زان که غلام قاتلم
اگر همانند تو کسی را به خون من بکشی و مرا نابود کنی، هیچکس تو را بازخواست نخواهد کرد؛ زیرا من بنده و فرمانبردار قاتل خویشم.
کشتی من که در میان آب گرفت و غرق شد / گر بود استخوان برد باد صبا به ساحلم
کشتی وجودم در میان دریای عشق گرفتار و غرق شد؛ اگر از من استخوانی باقی مانده باشد، باد صبا آن را به ساحل تو خواهد رساند.
سرو برفت و بوستان از نظرم به جملگی / مینرود صنوبری بیخ گرفته در دلم
آن سروِ دلآرا از میان رفت و همه بوستان از چشمم ناپدید شد؛ اما یاد و عشق آن صنوبر که در دل من ریشه دوانده است، از بین نمیرود.
فکرت من کجا رسد در طلب وصال تو / این همه یاد میرود وز تو هنوز غافلم
اندیشه و توان ذهن من در جستوجوی وصال تو به جایی نمیرسد؛ با این همه اندیشه و تلاش، هنوز از شناخت حقیقت تو غافلم.
لشکر عشق سعدیا غارت عقل میکند / تا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقلم
ای سعدی، سپاه عشق عقل و خرد را از میان میبرد؛ پس دیگر گمان مبر که همچنان عاقل و صاحب اختیار خویشی.



