
سعدی-غزل شماره 450
بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم
میروم و نمیرود ناقه به زیر محملم
بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی
بار دل است همچنان ور به هزار منزلم
ای که مهار میکشی صبر کن و سبک مرو
کز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم
بارکشیده جفا پرده دریده هوا
راه ز پیش و دل ز پس واقعهایست مشکلم
معرفت قدیم را بعد حجاب کی شود
گر چه به شخص غایبی در نظری مقابلم
آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو
تا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم
ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من
چون برود که رفتهای در رگ و در مفاصلم
مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم
مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم
گر نظری کنی کند کشته صبر من ورق
ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم
سنت عشق سعدیا ترک نمیدهی بلی
کی ز دلم به در رود خوی سرشته در گلم
داروی درد شوق را با همه علم عاجزم
چاره کار عشق را با همه عقل جاهلم
معنی بیتهای شعر
بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم / میروم و نمیرود ناقه به زیر محملم
بار دوری دوستان آنچنان بر دلم سنگینی میکند که هرچند راه میافتم، شترِ مرکبم از سنگینی این اندوه توان حرکت ندارد.
بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی / بار دل است همچنان ور به هزار منزلم
شتر وقتی به منزل برسد بار خود را زمین میگذارد، اما بار اندوه دل من همچنان بر دوشم میماند؛ حتی اگر به هزار منزل برسم.
ای که مهار میکشی صبر کن و سبک مرو / کز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم
ای ساربان که مهار شتر را میکشی، اندکی درنگ کن و تند نرو؛ زیرا از یک سو تو مرا میکشی و از سوی دیگر زنجیرهای عشق و دلبستگی مرا میکشند.
بارکشیده جفا پرده دریده هوا / راه ز پیش و دل ز پس واقعهایست مشکلم
از جفای یار بارها بر دوش دارم و پردهٔ آبرو را دریدهام؛ جسمم در راه پیش میرود، اما دلم در پیِ گذشته و یار جا مانده است و این وضع، حادثهای دشوار برای من ساخته است.
معرفت قدیم را بعد حجاب کی شود / گر چه به شخص غایبی در نظری مقابلم
پس از پدید آمدن حجاب و دوری، چگونه میتوان شناخت و آشنایی دیرین را دوباره به دست آورد؟ هرچند یار از نظر جسمانی غایب است، تصویر و یاد او همچنان پیش چشم من قرار دارد.
آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو / تا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم
سرانجام مقصود من تو هستی و نهایت کوشش و آرزوی من رسیدن به توست؛ تا زمانی که به دامان تو نرسم، از امید خود دست نمیکشم.
ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من / چون برود که رفتهای در رگ و در مفاصلم
نام تو همیشه بر زبان من و اندیشهٔ تو در جان من است؛ چگونه ممکن است از یادم بروی، وقتی در رگها و بندبند وجودم نفوذ کردهای؟
مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم / مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم
چنان سرگرم و دلبستهٔ تو هستم که از هر چیز دیگری غافلم، و آنقدر دربارهٔ تو میاندیشم که از همهٔ مردم و جهان پیرامون خود بیخبرم.
گر نظری کنی کند کشته صبر من ورق / ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم
اگر نگاهی به من بیفکنی، صبر از دسترفتهام دوباره جان میگیرد؛ اما اگر به من توجه نکنی، ریشهٔ امید بیهودهام چه سودی خواهد داشت و چه ثمری خواهد داد؟
سنت عشق سعدیا ترک نمیدهی بلی / کی ز دلم به در رود خوی سرشته در گلم
ای سعدی، آری، رسم و آیین عشق را ترک نمیکنی؛ زیرا چگونه ممکن است خویی را که با سرشت و وجودم آمیخته شده است از دل بیرون کنم؟
داروی درد شوق را با همه علم عاجزم / چاره کار عشق را با همه عقل جاهلم
با وجود همهٔ دانشی که دارم، از یافتن درمان درد اشتیاق ناتوانم؛ و با همهٔ عقل و خرد، در چارهجویی برای عشق درمانده و ناآگاهم.



