
سعدی-غزل شماره 416
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی تصویری از شور و بیخودی عاشقانه در برابر حضور یار ارائه میدهد. آمدن معشوق، چنان تحولی در شاعر ایجاد میکند که گویی از خویشتن و جهان عادی بیرون رفته و به عالمی دیگر وارد شده است. فضای شعر سرشار از شوق انتظار، دلدادگی و چشمبهراهی برای شنیدن خبری از دوست است.
معنی بیتهای شعر
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
وقتی تو وارد شدی، من از خود بیخود شدم؛ چنان دگرگون گشتم که گویی از این دنیا به دنیایی دیگر منتقل شدهام.
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
گوش به راه بودم تا کسی از یار خبری بیاورد؛ اما وقتی آن خبررسان آمد، از شدت شوق و حیرت خود بیخبر و مدهوش شدم.
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
در برابر آفتابِ روی تو مانند شبنمی ناچیز بودم؛ اما محبت تو در جانم اثر کرد و مرا چنان بالا برد که به بلندای ستارهٔ عیوق رسیدم.
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
با خود گفتم شاید اگر یار را ببینم، درد شوقم آرام گیرد؛ اما وقتی او را دیدم، اشتیاقم بیشتر شد.
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
از شدت شوق و ناتوانی، قدرت رفتن به سوی یار را نداشتم؛ مدتی با پا و مدتی نیز با افتادن و خیزانخیزان خود را به او رساندم.
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
برای آنکه رفتن او را ببینم و سخنش را بشنوم، سراپا گوش و چشم شدم و همهٔ وجودم به شنیدن و دیدن او اختصاص یافت.
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
چگونه میتوانم چشم از او بردارم، در حالی که با نخستین نگاه به او، بینا و روشنبین شدم؟
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
اگر روزی یا لحظهای از دوری تو آسوده و خرسند بنشینم، از وفاداری خود به تو بیزار خواهم شد؛ زیرا عشق تو نمیگذارد آرام و بیدغدغه باشم.
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
یار اصلاً توجهی نداشت که مرا شکار کند؛ اما من خود، اسیر دام نگاه او شدم.
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
میپرسند چرا چهرهٔ سرخ و شاداب تو، سعدی، زرد شده است؟ عشق مانند کیمیا بر وجود مسین من اثر گذاشت و مرا به زر تبدیل کرد؛ یعنی عشق مرا دگرگون و ارزشمند ساخت.
واژگان دشوار
- درآمدی: وارد شدی، داخل شدی
- به در شدن: از خود بیخود و حیران شدن
- کز: که از
- دگر: دیگر
- به راه بودن: در انتظار بودن
- صاحب خبر: خبرآور، پیامرسان
- بیخبر: ناآگاه، بیاطلاع
- اوفتاده: افتاده
- بدم: بودم
- مهر: محبت، عشق
- عیوق: نام ستارهای درخشان؛ کنایه از بلندترین جای آسمان
- بر شدم: بالا رفتم، اوج گرفتم
- مگرم: شاید که مرا، به گمانم
- اشتیاق: شوق و علاقهٔ شدید
- ساکن شدن: آرام گرفتن، فروکش کردن
- بدیدم: دیدم
- مشتاقتر: خواهانتر، ش eagerتر



