
سعدی-غزل شماره 415
دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم
خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم
خرقهپوشان صوامع را دو تایی چاک شد
چون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم
عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتاد
بس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدم
پایمردم عقل بود آنگه که عشقم دست داد
پشت دستی بر دهان عقل سودایی زدم
دیو ناری را سر از سودای مایی شد به باد
پس من خاکی به حکمت گردن مایی زدم
تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع
پس گره بر خبط خود بینی و خود رایی زدم
تا نباید گشتنم گرد در کس چون کلید
بر در دل ز آرزو قفل شکیبایی زدم
گر کسی را رغبت دانش بود گو دم مزن
زانکه من دم درکشیدم تا به دانایی زدم
چون صدف پروردم اندر سینه در معرفت
تا به جوهر طعنه بر درهای دریایی زدم
بعد ازین چون مهر مستقبل نگردم جز به امر
پیش ازین گر چون فلک چرخی به رعنایی زدم
کنیت سعدی فرو شستم ز دیوان وجود
پس قدم در حضرت بیچون مولایی زدم
مقدمه و فضای کلی
این غزل فضایی خیالانگیز و عرفانی دارد و شاعر در خلوت شبانه، تجربهای از تنهایی و سیر در عالم معنا را بازمیگوید. تصاویر بیابان، خیمه، منظوران بلندمرتبه و خرقهپوشان، آمیزهای از مضامین عاشقانه و اشارات صوفیانه پدید آوردهاند. زبان شعر سرشار از نمادپردازی و حرکت میان جهان محسوس و مراتب بلند روحانی است.
معنی بیتهای شعر
دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم
خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم
دیشب در بیابان خلوت و تنهایی به سیر و سلوک پرداختم و بر بلندای مقصودهای والا و محبوبان آسمانی خیمه زدم.
خرقهپوشان صوامع را دو تایی چاک شد
چون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم
هنگامی که من در راه وحدت و یگانگی، گوی تنهایی را به میدان افکندم، زاهدان و عبادتکنندگان خانقاهها از شدت شگفتی و حیرت، خرقههای خود را دریدند.
عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتاد
بس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدم
آنقدر با سنگ تجربه بر طاق بلند آسمان کوبیدم که شیشهٔ عقل کل در پایم خرد و پراکنده شد؛ یعنی تجربه و عشق، عقل نظری را در برابر خود ناتوان کرد.
پایمردم عقل بود آنگه که عشقم دست داد
پشت دستی بر دهان عقل سودایی زدم
تا زمانی که عشق به سراغم آمد، عقل راهنما و پشتیبان من بود؛ اما پس از عاشق شدن، عقل آشفته و خیالپرداز را خاموش کردم.
دیو ناری را سر از سودای مایی شد به باد
پس من خاکی به حکمت گردن مایی زدم
اندیشهٔ خودپرستانه و ادعای «من» بودن، که خوی شیطانی و آتشین دارد، نابود شد؛ سپس منِ خاکی با نیروی حکمت، گردنِ خودبینی و «مایی» را زدم.
تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع
پس گره بر خبط خود بینی و خود رایی زدم
مانند رشتهای در دست خیاط آفرینش، خود را به ارادهٔ خدا سپردم و سرانجام بر خطای خودبینی و خودرأیی خویش پایان نهادم.
تا نباید گشتنم گرد در کس چون کلید
بر در دل ز آرزو قفل شکیبایی زدم
برای آنکه مانند کلید گرد کسی نگردم و به کسی وابسته نشوم، بر درِ دل خود از آرزو قفل شکیبایی نهادم.
گر کسی را رغبت دانش بود گو دم مزن
زانکه من دم درکشیدم تا به دانایی زدم
اگر کسی خواهان دانش است، به او بگو سخن بسیار نگوید و خاموشی پیشه کند؛ زیرا من نیز با فروخوردن سخن و سکوت، به دانایی رسیدم.
چون صدف پروردم اندر سینه در معرفت
تا به جوهر طعنه بر درهای دریایی زدم
گوهر معرفت را همچون مرواریدی در صدف سینهٔ خود پرورش دادم، تا با آن گوهر بر مرواریدهای دریا فخر فروشم و بر آنها برتری یابم.
بعد ازین چون مهر مستقبل نگردم جز به امر
پیش ازین گر چون فلک چرخی به رعنایی زدم
از این پس مانند خورشید، جز به فرمان خدا حرکت نمیکنم؛ هرچند پیش از این مانند آسمان با غرور و خودنمایی میچرخیدم.
کنیت سعدی فرو شستم ز دیوان وجود
پس قدم در حضرت بیچون مولایی زدم
نام و نشان «سعدی» و تعلقات شخصی را از دفتر هستی خویش شستم و آنگاه به پیشگاه مولای بیچون و بیمانند قدم نهادم.
واژگان دشوار
- دوش: دیشب
- صحرای خلوت: بیابان یا فضای دور از مردم و جایگاه تنهایی
- گوی تنهایی زدن: در تنهایی به سر بردن و خود را از دیگران بینیاز کردن
- خیمه: چادر، سراپرده
- منظوران: محبوبان، معشوقان
- خرقهپوشان: صوفیان و درویشانی که جامهٔ زهد و تصوف میپوشند
- صوامع: دیرها و عبادتگاههای راهبان و عابدان
- چاک شدن: پاره شدن، شکافته شدن
- کوی وحدت: راه و مقام یگانگی با خداوند
- عقل کل: خرد مطلق و دانش کامل
- آبگینه: شیشه
- ریزه: تکهٔ کوچک، خرده
- تجربت: تجربه، آزمون و آزمایش
- طاق مینایی: آسمان کبود و نیلگون
- پایمرد: یاور، پشتیبان و میانجی
- دست دادن: نصیب شدن، روی آوردن
- پشت دستی زدن: با پشت دست نواختن؛ کنایه از رد کردن و بیاعتنا شدن
- سودایی: دیوانهوار، آشفته و گرفتار خیال



