
سعدی-غزل شماره 404
روزگاریست که سودازده روی توام
خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام
به دو چشم تو که شوریدهتر از بخت من است
که به روی تو من آشفتهتر از موی توام
نقد هر عقل که در کیسه پندارم بود
کمتر از هیچ برآمد به ترازوی توام
همدمی نیست که گوید سخنی پیش منت
محرمی نیست که آرد خبری سوی توام
چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی
لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام
زین سبب خلق جهانند مرید سخنم
که ریاضت کش محراب دو ابروی توام
دست موتم نکند میخ سراپرده عمر
گر سعادت بزند خیمه به پهلوی توام
تو مپندار کز این در به ملامت بروم
که گرم تیغ زنی بنده بازوی توام
سعدی از پرده عشاق چه خوش میگوید
ترک من پرده برانداز که هندوی توام
مقدمه و فضای کلی
این غزل بازتابی از دلدادگی عمیق و شیدایی عاشقی است که سراسر وجودش را به محبوب سپرده است. شاعر با زبانی صمیمی و سرشار از فروتنی، نزدیکی به یار و خاک کوی او را والاترین آرامش و منزل خویش میداند. فضای شعر آکنده از longing، بیقراری و ستایش عاشقانه است.
معنی بیتهای شعر
روزگاریست که سودازده روی توام
خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام
مدتهاست که شیفته و بیقرار چهرهٔ تو هستم؛ جای خواب و آرامگاهم جز خاک کوی تو نیست.
به دو چشم تو که شوریدهتر از بخت من است
که به روی تو من آشفتهتر از موی توام
به دو چشم تو سوگند، که از بخت من آشفتهترند؛ من در برابر چهرهٔ تو از موی پریشان نیز پریشانترم.
نقد هر عقل که در کیسه پندارم بود
کمتر از هیچ برآمد به ترازوی توام
هر اندازه خرد و دانشی که گمان میکردم دارم، در برابر ارزش و کمال تو ناچیز و کمتر از هیچ به شمار آمد.
همدمی نیست که گوید سخنی پیش منت
محرمی نیست که آرد خبری سوی توام
هیچ همدمی ندارم که نزد تو از من سخنی بگوید و هیچ محرم رازی نیست که از جانب تو برای من خبری بیاورد.
چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی
لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام
اگر با تیر نگاهت مرا بزنی، حتی پلک بر هم نمیزنم؛ اما میترسم که نگاهت از چهرهام برداشته شود و دیگر به من ننگری.
زین سبب خلق جهانند مرید سخنم
که ریاضت کش محراب دو ابروی توام
از این رو مردم جهان پیرو سخن من شدهاند که من در محراب دو ابروی تو به عبادت و ریاضت مشغولم.
دست موتم نکند میخ سراپرده عمر
گر سعادت بزند خیمه به پهلوی توام
اگر بخت و سعادت در کنار تو بر من فرود آید، مرگ نمیتواند میخ خیمهٔ عمرم را برکند و زندگیام را پایان دهد.
تو مپندار کز این در به ملامت بروم
که گرم تیغ زنی بنده بازوی توام
گمان مکن که به سبب سرزنش و ملامت از این درگاه دور میشوم؛ حتی اگر با شمشیر بر من بزنی، باز هم بنده و فرمانبردار تو هستم.
سعدی از پرده عشاق چه خوش میگوید
ترک من پرده برانداز که هندوی توام
سعدی از زبان عاشقان چه نیکو سخن میگوید: ای ترکِ زیباروی من، پرده را کنار بزن، زیرا من غلام و بندهٔ تو هستم.
واژگان دشوار
- سودازده: عاشق و شیفته؛ گرفتار عشق و خیال
- خوابگه: جای خواب؛ بستر
- کوی: محله و گذر؛ سرای معشوق
- شوریده: آشفته و بیقرار
- بخت: اقبال و سرنوشت
- آشفته: پریشان و بیسامان
- نقد: مال و سرمایهٔ موجود؛ حاصل و نتیجه
- پندار: گمان و تصور
- ترازو: وسیلهٔ سنجش؛ معیار و میزان
- همدم: یار و همصحبت
- منت: نزد و پیشِ من



