
سحاب اصفهانی – غزل شماره 234
خوش آنکه ره عیش به اغیار گرفتیم
کام دل خویش از لب دلدار گرفتیم
زین اشک که اکنون ره ما بست از آن کوی
در آن سر کوه راه به اغیار گرفتیم
در محفل او مدعی از غیرت ما بار
بربست به صد حسرت و ما بار گرفتیم
دردا که سپردیم به زاغ و زغن آخر
جایی که به صد سعی به گلزار گرفتیم
از کینه ی بیگانه ره وادی هجران
چون چاره ندیدیم به ناچار گرفتیم
در سایه ی دیوار تو ما را نگذارد
آن را که بر او رخنه ی دیوار گرفتیم
بیداد تو بر دل همه زآنست که روزی
داد دل زار از تو دل آزار گرفتیم
پا بست که سازیم سحاب این دل مفتون؟
انگار کز آن طره ی طرار گرفتیم



