چون سنبلت که دید سیاهی سرآمده - ادبستان شعر پارسی % %

چون سنبلت که دید سیاهی سرآمده

خواجوی کرمانی – غزل شماره 818

چون سنبلت که دید سیاهی سرآمده

وآنگه کمینه خادم او عنبر آمده

چشمت به ساحری شده در شهر روشناس

زلفت به دلبری ز جهان بر سر آمده

ساقی حدیث لعل لبت رانده بر زبان

وآب حیات در دهن ساغر آمده

ای سرو سیمتن ز کجا می رسی چنین

دستی به ساق بر زده و خوش برآمده

من همچو جام باده و شمع سحرگهی

هر دم ز دست رفته و از پا درآمده

هر شب به مهر روی جهانتابت از فلک

در چشم هجر دیده ی من اختر آمده

بیرون ز طرّه ی تو شبی کس نشان نداد

بر خور فکنده سایه و بس درخور آمده

از سهم نوک ناوک خونریز غمزه ات

مو بر وجود من چو سر نشتر آمده

بی چشم نیم خواب و بناگوش چون خورت

خواجو ز خواب فارغ و سیر از خور آمده

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤