چون سنبلت که دید سیاهی سرآمده

خواجوی کرمانی – غزل شماره 818

چون سنبلت که دید سیاهی سرآمده

وآنگه کمینه خادم او عنبر آمده

چشمت به ساحری شده در شهر روشناس

زلفت به دلبری ز جهان بر سر آمده

ساقی حدیث لعل لبت رانده بر زبان

وآب حیات در دهن ساغر آمده

ای سرو سیمتن ز کجا می رسی چنین

دستی به ساق بر زده و خوش برآمده

من همچو جام باده و شمع سحرگهی

هر دم ز دست رفته و از پا درآمده

هر شب به مهر روی جهانتابت از فلک

در چشم هجر دیده ی من اختر آمده

بیرون ز طرّه ی تو شبی کس نشان نداد

بر خور فکنده سایه و بس درخور آمده

از سهم نوک ناوک خونریز غمزه ات

مو بر وجود من چو سر نشتر آمده

بی چشم نیم خواب و بناگوش چون خورت

خواجو ز خواب فارغ و سیر از خور آمده

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها