
خواجوی کرمانی – غزل شماره 608
گر گنج طلب داری از مار مترس ای دل
ور خرمن گل خواهی از خار مترس ای دل
چون زهد و نکونامی بر باد هوا دادی
از طعنه ی بدگویان زنهار مترس ای دل
از رندی و بدنامی گر ننگ نمی داری
از فخر طمع برکن وز عار مترس ای دل
گر طالب دیداری از خلد برین بگذر
ور نور به دست آمد از نار مترس ای دل
چون نرگس بیمارش خون می خور اگر مستی
ور زانک شود جانت بیمار مترس ای دل
گر همدم منصوری رو لاف اناالحق زن
چون دم زنی از وحدت از دار مترس ای دل
جان را چو فدا کردی از تن مکن اندیشه
چون ترک شتر گفتی از بار مترس ای دل
قول حکما بشنو کآن دم که قدح نوشی
اندک خور و از مستی بسیار مترس ای دل
صد بار تو را گفتم کامروز که چون خواجو
اقرار نمی کردی ز انکار مترس ای دل



