
خواجوی کرمانی – غزل شماره 476
وهم بسی رفت و مکانش ندید
فکر بسی گشت و نشانش ندید
هر که در افتاد به میدان او
غرقه ی خون گشت و سنانش ندید
دیده ی نرگس به چمن عرعری
همچو سهی سرو روانش ندید
وانک سپر شد بر پیکان او
کشته شد و تیر و کمانش ندید
موی چو شد گرد میانش کمر
جز کمر از موی میانش ندید
گرچه ز تنگی دهنش هیچ نیست
هیچ ندید آنک دهانش ندید
عقل چو در حسن رخش ره نیافت
چاره به جز ترک بیانش ندید
دل که بشد نعره زنان از پی اش
کون و مکان گشت و مکانش ندید
این چه طریق است که خواجو در آن
عمر به سر برد و کرانش ندید



